به مطلب يوسف عمو پردازيم . مىگويد :
خواب يوسف عمو
بعد از نماز گريه و زارى زياد نموده در سر سجاده كه سه ساعت از شب گذشته بود خوابم درربود . در عالم رؤيا ديدم كه گويا به عادات همه روز ، وقت عصر است و به زيارت اهل قبور مىروم ، از شهر خارج شده از دور ديدم يك نفر از طرف قبرستان مىآيد . چون نزديك رسيد ، ديدم « شيخ قدر » اعمى است . باز فكر در آن عالم كردم كه شيخ قدر دو سال است وفات نموده ، نبايد او باشد .
اين شيخ قدر اعمى حافظ قرآن بود و در حيات مرحوم حاجى ، شبهاى ماه مبارك رمضان ، به خانهء ما مىآمد و تلاوت قرآن مىكرد . دو سال قبل به صدمهء افتادن از ترامواى - كه راهآهن اسبى است - همان جا وفات نموده . اكثرى اتفاق مىافتد كه در عرادهء ترامواى ماشين شخص ملاحظه نمىكند ، سرپا مىايستد و يا عجله در بيرون آمدن مىكند ، فى الفور پرت مىشود . دايما احتمال صدمه دارد . اين بيچاره پيش از استقرار عراده خواسته بيرون رود ، عراده تكانش داده انداخته بود .
رفته رفته پيش آمده ، ديدم درست شيخ قدر است ، با همان ردا و عمامه ، در يك دست عصا و دست ديگر تسبيح دارد . چون پيش روى رسيد سلام داده جواب عليك شنيدم . .
پرسيد : « يا يوسف ، به كجا مىروى ؟ »
گفتم : « به زيارت اهل قبور . »
گفت : « برگرد ! نه قبور مانده و نه اهل قبور . »
من خيال كردم مزاح مىكند ، چه عادت ديرينهء او بود كه ظرافت زياد مىكرد ولى هيچگاه باطل نگفتى . گفتم : « هست يا نيست ، من خواهم رفت . »
گفت : « گويا سخن مرا صدق نپنداشتى ؟ من مىگويم نيست ، تو هم مرو ! »
گفتم : « شيخنا ! عادت من بر اين قرار يافته كه هر روز اين وقت مىروم . ديروز هم آنجا بودم . چهطور مىگويى نيست ؟ »
گفت : « امروز غير از ديروز است ، شب رود نيل طغيان كرد ، تمام قبرستان و غيره را مانند درياچه كرده . »
گفتم : « يا شيخ تو عقلت را باختهاى ! مىخواهى با اين كورى من بينا را فريب دهى ؟ » ديدم شيخ از حالت اعتدال بيرون رفت . با غيظ تمام گفت : « يا يوسف ! يا يوسف ! دستت