تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦
سپردند و تا شام با ناله و فغان به سر بردند . هنگام عصر بدبخت رفته ، با شيون و شين سحاب حسرت بر مزار آن گلعذار مىباريد - معلوم است كه زمين شوره‌زار حاصل ندهد - وقت مغرب مادر و خواهر جگر سوخته را برداشته با دل سوزان و ديدهء گريان به خانه رهسپار مىشديم . بعد از دو سال طاقتم طاق شده زيستن در مصرم ناگوار نموده ، حبل صبر و شكيبم يكباره گسيخته ، لابد عريضه‌اى به اين مضمون به حاجيه خانم نوشتم : قربانت شوم . اين پير فرسوده كه پروردهء نعمت اين خاندان است ، از تراكم امواج مصيبت بادبان زورق صبر و شكيباييش پاره و سفينهء طاقتش شكسته ، در بحر محيط اندوه و الم بىناخدا بر تخته پاره‌اى مانده ، ضعف و سستى بر تن حزين طارى شده ، به هر طرف كه نگرم جز نقش تصوير ولى النعم جوان‌مرگ خود نبيند و كانون سينه‌ام زبانه نكشد . مستدعى اين‌كه اذن مرخصى به اين بندهء پير محنت ديده و الم رسيدهء خود عنايت فرمايند تا در عتبات عاليات رفته ، اگر چند روزى از ايام معدوم باقى باشد ، در آن مقام مقدس و مكان پاك ، صبر و شكيبايى شما و خود را از ارواح مطهرهء شهداى كربلا خواستار باشم . اين‌كه معلوم است كه رگ و پوست و استخوانم از نعمت شما پرورده شده ، اگرچه در اين مصيبت عظمى بسى كاهيده ، ولى باز نفس سردى كه به جا مانده آن هم از شماست . مستدعى اين‌كه حلالم فرماييد و اذنم دهيد كه كتاب و مايتعلق خود را بفروشم و يا اين‌كه آن‌قدر خرج راه التفات فرماييد كه اين دعاگو را به كعبهء مقصود برساند تا در آن‌جا نايب الزياره شوم ، و صبر شما را از خدا و خامس آل عبا - عليه التحيه و الثناء - مسئلت نمايم . چاكر پير « يوسف بن عبد الله » سر كاغذ را بسته به حاجى مسعود داده به خانم بدهد . روز سيّم ، حاجى تبريزى و ميرزا عباس بنده منزل آمده مرا به منزل خود بردند . ميرزا عباس گفت : « يوسف ! تو كاغذ نوشته‌اى به خانم و اذن رفتن به عتبات خواسته‌اى ؟ » گفتم : « آرى ! » گفت : « يوسف عمو ! اين بيچارگان مصيبت‌زدهء محنت‌كشيده را در ولايت غربت به