غير از اين ، در داخله امتياز ديگر ندارد ، اما در خارجه هم به جز ايران در هيچ جا قابل توجه و امتياز نيستند . در ايران همه كه قابل توجه هستند ، نه از ضعف دولت ايران و نه از قوت دولت روسيه است ، بلكه از عدم قانون مساوات عمومى ، از هرج و مرج ايران است ؛ چرا كه يك نفر سلطان و يك نفر نايب و يك نفر ملا و سيد مقتدرند قولچماقى كرده چند نفر را نگهدارى كنند ، در اين صورت ، به طريق اولى قونسولات خارجه حق تصاحب رعيت خود را خواهند داشت .
اما اگر قانون مساوات عمومى بگذارند و وظيفهء هر كس را معين و مشخص نمايند ، وظايف اعلى و ادنى را بنمايانند و به موجب فصل و بند در كتابچهء قانون ثبت و ضبط شود ، در هر مملكت و هر مجلس از آن كتابچه بگذارند و او را به نظر مأمورين خارجه برسانند كه « اين قانون مملكت و اين صحهء پادشاه ! » كدام قونسل و مأمور را حق اعتراض باقى ماند ؟ قونسولات فقط مأمورند كه در ممالك خارجه مانع شوند كه حكام قانون مملكتى را سوءاستعمال نكنند ، لاغير . چنانچه اگر در صرب و بلغار خارج از قانون قونسول از رعيت خود حمايت نمايد ، همان سرعت پاپوش او را جفت كرده مىگويند :
« تشريف ببر ! » چنان كه در بلغاريا چند بار اتفاق افتاد . پس ملت را لازم است كه استدعاى قانون مساوات از دولت متبوعهء خود بنمايد كه اجنبى خود را شناخته دستدرازى به حقوق ايشان نكند . اگر اين سخن مرا جواب دهند ، حالا كه قانون نيست و هر كه هر كس است ، در اين صورت چه بايد كرد ؟ به عقيدهء بنده سوختن و ساختن ، نه ترك تبعيت كردن ، نه از زير سايهء هما و آيهء رايت
« نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ »
اسلام خارج گشته ، به زير رايت كفر داخل شدن ؛ اميدوار بايد شد به مضمون آيهء شريفهء « الصبر مفتاح الفرج » . البته قانون مساوات مجرى خواهد شد ، اگر چنانكه خدا نكرده نشود هم به خداى ذو الجلال هر قسم ظلم و ستم از خودى به انسان رسد ، نوشتر و بهتر است كه در پيش بيگانه سر فرو آريم و تمناى رفع ظلم كنيم ، آن هم به چشم حقارت نگريسته با آن زبان ناپاك هزار ناملايم بشنويم .
« يك مرده به نام به كه صد زنده به ننگ »
و حال آنكه اين زمان آن زمان نيست ، با وجود بىقانونى حكومت ايران باز ما را به چشم تاجر نگرد ، مىداند كه از كدام قبيله و پسر كدام تاجرى . در بعض آقايان كه بدون هيچ تعدى و ظلم از در تبعيت ايرانى خارج شده و تأسى به روس كرده ، خود لقب به خود داده « فلان اوف » صراف و « فلان اوف » تاجر و بزاز كه نه به دنياى او خير دارد و نه به عقباى او ؛ هى در عنوان مكاتيب اوف - اوف - اوف ديده مىشود . آخر ، اخ به خانهء تو