جواب داد : « قبول نمىكنند ، زيرا منافى ژاگون است . تا حال امثال اين امر به وقوع نيامده . باز عريضهء تو به خودت برمىگردد و در آخر نتيجهء بد بخشد . »
گفتم : « من هرچه به تو مىگويم بنويس ! بعد از رسم عريضهنگارى اينطور به قلم آور :
« اى پادشاه مرحمت شعار ! ژاگون روسيه سخت ترسناك است ، ولى چون پادشاه پدر زاكون است ، يقين دارم كه قانون مطيع امر ايشان مىباشد . مستدعى اينكه اذن مرخصى مرحمت فرمايند تا به وطن اصلى با تابعيت جدى مراجعت كرده ، ازدياد عمر و دولت و وفور اقبال و شوكت اعلىحضرت [ را ] دعاگو باشم » .
ابوقات نگاه تعجبانه به من كرده گفت : « اين را از كه آموختى ؟ »
گفتم : « از هيچ كس ، به خيال خودم خطور كرد . »
گفت : « اين سخنان به من تأثير كرد البته به ايمپراتور هم مؤثر خواهد شد . »
عريضه را نويسانيده آوردم به اسلامبول به جناب علاء الملك دادم . هنگام مراجعت بنده ، ايمپراتور در يالتا بود . علاء الملك عريضه را به ذريعهء ارفع الدوله فرستاد . روز بيست و ششم بود كه مرا از قونسولگرى روسيه دعوت كردند . رفتم . سؤال شد . « تو عريضه دادهاى ؟ »
گفتم « بلى ! »
گفت « اينك جواب آمده . »
ديدم تاريخ دست خط ايمپراتور شانزدهم نوامبر است ، ولى خود پادشاه در پانزدهم به پطرزبورغ وارد شده . روز ورود يا فردا عريضه تقديم شده بود ، پادشاهى كه چهار ماه تمام از پايتخت سفر كرده باشد ، در ورود آن - به قول عوام - چكمه از پاى درنياورده ، چنين عرض حال به چه جسارت و به چه خصوصيت تقديمشان شده تعجب كردم . چه ، انسان به همپايه و برادر خود نمىتواند اينقدر خصوصيت نمايد . هنوز بنده در حيرتام كه اين مرد در نزد چنين ايمپراتور بزرگ به چه پايه محترم و عزيز و باكفايت بوده و چهقدر جديت داشته كه در حين ملاقات عرض حال را تقديم نموده ، ايمپراتور در هامش ورقه دستخط فرموده بودند : « انجام تمنا . نيقولاى . »
ديوانخانهء ايمپراتورى از خود سؤال نموده بود كه صاحب عريضه كى قبول تبعيت كرده و چهكاره است ؟ در كجا نشيمن دارد ؟ هرچه سؤال كردند ، جواب دادم . بعد از يك سال باز مرا دعوت نمودند كه « پسرانت را بياور ببينيم ايشان هم ترك تابعيت مىكنند يا باقى مىمانند ؟ » بردم ، يكى ده ساله ديگرى يازده ساله . گفتند : « هرچه پدر ما مىخواهد
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 546
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٤٦