گفتم : « چه عرض كنم ، از ترس نمىتوانم چخيدن ، با وجود اين از عمل خود منفعلام ، راضى به كردهء خود نيستم ، ولى افسوس خوردن هم چارهء اين كار نمىكند ؛ كار از علاج گذشته . »
جناب علاء الملك فرمود : « اگر تو راست مىگويى ، علاج خلاصى تو را مىكنيم . »
گفتم : « اگر از توجه شما بنده از اين بند بلا خلاصى يابم ، دست و پاى شما را مىبوسم و تا قيامت رهين منت و دعاگو خواهم بود . »
فرمود : « بسم الله ! تو عريضهاى به نام ايمپراتور بنويس ! من به واسطهء ارفع الدوله مىفرستم . »
عهد و ميثاق محكم بستيم ، لكن نه ايشان را يقين حاصل بود كه من اين عمل را خواهم كرد و نه مرا گمان بود كه ايشان چنين كار بزرگ خارج از قانون را انجام توانند داد . با وجود اين ، از جهت عريضه نگاشتن از اسلامبول سفر يالتا كردم ، در آنجا يك نفر « ابوقاتى » [ اوكا : وكيل ] عالم جميع قوانين روسيه بود و با من دوست و در عريضهنگارى مهارت زياد داشت . چون وارد يالتا شدم ، يك نفر تاجر معتبر ايرانى كه در دوستى سابقه هم داشتيم مرا ديدن كرده ، از آمدنم پرسيد .
گفتم : « آمدهام جهت عريضهنگارى به ترك تابعيت . »
گفت : « سبحان الله ! مگر خبط دماغ آوردهاى ، عقلت را باختهاى ؟ ديگران آرزومند هستند كه چند هزار منات داده ، پاساپورط روسيه به دست آرند ممكنشان نمىشود .
چنين دولت عظمى كه در دست تو افتاده كفران مىكنى ؟ من راضىام تذكرهء تو را پنج هزار منات بدهم ، به شرطى كه مرا عوض تو به تبعيت قبول نمايند . اين به چه خيال بيهوده است افتادهاى ؟ »
گفتم : « متاع كفر و دين بىمشترى نيست . يكى اين ديگرى آن را پسندد . هر كس را حسى است جداگانه ، طبايع مختلف است . مرا عار آيد از اين زندگى كه اسلام باشم و غير از پادشاه اسلام را بندگى كنم . آن ذات ايرانىگرى كه تو تقرير مىكنى هزار مرتبه بهتر و افضلتر از اين عزت روسىگرى است .
گرم تو نيش زنى به كه ديگران مرهم * ورم تو زهر دهى به كه ديگران ترياق !
وجدان من راحت نيست ، از دم زدن حب وطن من خجلام و از منافات قول با فعلم منفعل . »
خلاصه ، رفتم پيش ابوقات ماجرا را گفتم .