بود . حتى روزهاى جمعه و اعياد و ايام عزا در هيچ نقطهء متصرفى روسيه كسى مانند ما اعتنا به رسومات ملى نداشت ، حتى اكثرى منكر صوم و صلات بودند .
اينها را نه من باب تزكيهء نفس مىنگارم . -
« إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي . »
چون عشق و محبت وطن عزيز محترم حصار دلم را استيلا كرده بود ، نمىخواستم جزئى از اجزاء رسوم وطن متروك شود ، و الّا اعمال روحانى در نزد خالق معلوم و كسى را اطلاع بر آن نيست . اما ثمرهء مادى و معنوى اين افعال براى ما اين بود كه روسها به جهت مراعات به آيين مذهب خود اعتماد تام و تمام دربارهء ما پيدا كرده و احترام مالاكلام مىنمودند و ما را آدم درستكار مىناميدند .
روزى در ايام شباب ، يك دست لباس فرنگى تابستانى خريده و پوشيدم . ناگاه شاهزاده خانم « پرنسس وراتسوف » با فيطون به مغازه تشريف آورد . به مجرد دخول ايستاده ، با تحير نگاه كرده و گفت : « اين چه حالت است ، چرا چنين شدهاى ؟ مگر به آيينه نگاه نكردى كه ببينى به چه مىمانى ؟ »
عرض كردم : « لباس است پوشيدهام . »
فرمود : « الان برو عوض كن ! حيف است از تو كه خود را بدين تركيب اندازى . »
از مذمت او بسيار شرمنده و سرافكنده شده گفتم : « به چشم ديگر نمىپوشم . »
گفت : « من از اينجا حركت نمىكنم تا تو را در لباس ملى خود نبينم . »
بعد از اصرار بسيار با كمال خجلت و انكسار كه چنان وجود محترمه - كه بعد ايمپراتريس ، اولين خاتون مكرمه است - نيم ساعت تنها در مغازه نشسته ، بنده رفته قبا و سردارى ايرانى پوشيده آمدم . بسيار ممنون و مشعوف گشت گفت : « اكنون به آدم مىمانى . »
به خاطر آن حقارت همان روز سه هزار منات از مغازهء ما مال خريده و رفت - « فاعتبروا يا اولو الابصار . »
خلاصه ، با اين تجارت و زندگانى - كه تا حال كسى را كمتر ميسر شده بود - كار و بار دنيوى مثل ساعت كوك تقتق كار مىكرد . باز بنده از زندگانى مأيوس ، و از عواقب كار خود نوميد بودم ، چه ميان دنيا و آخرت متردد بودم ناچار ترك يكى مىبايست كردن ! بعد از تأمل و تفكر بسيار ، قرار بر اين دادم كه از مردى و مردمى بسى دور است كه سراى جاودانى را به عيش دو روزهء دار فانى فروخت ، كه نوشش همه نيش است و شهدش همه زهر . پس ، بهتر اينكه رياست گفته ، ملك قناعت را حراست كنيم ، و اين اولاد و اطفال بيگناه را بيرون بريم ، اگرچه جمعآورى مطالبات و فروش مغازه مورث زيان كلى بلكه