سبب خسارت نصف بيشتر از تنخواه بود ، با وجود اين تلخى زيان بسى شيرينتر از خسارت مذهب و ايمان نمود . مصمم شدم به هرچه مقتدر گردم ، دست عيال و اطفال خود را گرفته از اين ورطهء هولناك كفر به ساحل نجات اسلام برم . اگرچه ده را كمتر از پنج بدهم . لهذا ، اعلان نمودم كه مغازه را به قيمت ارزان خواهم فروخت و ترك تجارت خواهم گفت .
اين اعلان كه منتشر و شايع گشت ، صدها از مشترىهاى معتبر و زنان بزرگان آمدند كه : « چه خيالى است كه انديشيدهاى ؟ اگر احتياج به پول دارى بدهيم ، ابدا تو را نمىگذاريم ترك ما گويى . »
همه را تشكر نموده رد كردم .
در مدت سه ماه آنچه بود فروخته ، صدى پنجاه وصول كرده ، تنخواه را جمعآورى نموده ، به جانب اسلامبول رهسپار شده خانهء محقرى ابتياع كرده ، اهل و عيال را گذاشته ، احرام حج - كه فريضهء ذمه بود - بربستم .
از هموطنان محترم كمال جوشش و محبت را ديدم ، ليكن در مجالس و محافل ايشان نشستن سبب انفعالم مىشد . در نزد نفس خود بسى خجالت مىكشيدم ، زيرا كه صحبت مجالس جز غيبت وطن و بىقانونى آن و ظلم حكام و ظلام و دم از وطنپرستى زدن نبود ؛ لكن به خيال و افكار من چنين مىرسيد كه هر كس به من مىگويد : « اى بىغيرت ! از اين سخنان به تو چه ؟ اگر تو حقيقتا وطنپرستى ، چرا ترك وطن كردهاى ؟ به چه سبب ترك تبعيت گفتهاى ؟ به جهت چه از زير لواى شير و خورشيد بيرون گشته ، به زير سايهء عقاب درآمدهاى ؟ از بهر چه اسلام را با كفر مبادله نمودهاى ؟ » دايما در انديشه و در تب و تاب بوده و ساعتى آسوده نبودم ، تا اينكه روزى در خدمت جناب ميرزا محمود خان علاء الملك ، سفير كبير دولت قوى شوكت عليهء ايران ، در ييلاق با چهار نفر ديگر كه يكى هم ارفع الدوله [ بود ] نشسته بوديم . به قدر چند دقيقه بنده بيرون رفته ، مراجعت كردم .
گويا ، در غياب بنده جناب علاء الملك گفته بودند كه فلانى خوب آدمى است ، ولى عيبش اين است كه تبعهء روسيه است .
ارفع الدوله در جواب مىگويد : « نبايد چنين باشد ، زيرا كه من او را مىشناسم ، از تفليس با من آشنايى داشت . »
وقتى كه بنده داخل شدم پرسيدند : « حاجى شما رعيت روس هستيد ؟ »
عرض كردم : « آرى . »
گفت : « من نمىدانستم ، چرا ترك تبعيت كردهاى ؟ »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 544
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٤٤