جهت روى آورد . چنانچه رسم فلكزدگان است به ناچار ترك وطن گفته ، اختيار به دست غربت افتاد ، ولى نه از روى اختيار بلكه به اضطرار ! مايهء توكل اندكى كه بقيه مانده بود برداشته ، دو برادر دست به هم داده ، متوكلا على الله ، به جانب قفقازيه رهسپار شديم ، تا در شهر « كتايس » - كه آن اوان از ايرانى كسى نبود و احدى هم از حال ما خبر نداشت - رحل اقامت افكنديم . به پستترين مكاسب كه از روى نادانى به نظر ما پست مىنمود ، يعنى بقالى ، با اندك سرمايهاى مشغول شديم . مدت سه چهار سال چند هزار مناتى فراهم آورده ، جهت ساختن راهآهن كمكم ايرانيان به قدر هزار نفر فعله و عمله و كاركنان در آن شهر پايتخت گرجستان جمع شدند . در اين بين ، از جانب ژنرال قونسولگرى تفليس كه جناب ميرزا اسد الله خان ناظم الدوله بود بنده را سمت « ويس قونسولى » اعطا شده هزار تذكره دادند كه سه منات به جهت ژنرال قونسول و يك منات هم براى خودمان اخذ كنيم .
بديهى است آن وقت ما هم قونسول و هم رييس قوم و ملت و هم تاجر شديم ؛ و رعايت هموطنان را كه تماما مفلس و فقير بودند از جمله فرايض شمرده بنا گذاشتيم هم تذكره و هم ما يحتاج ايشان را ، از خوراك و پوشاك و غيره ، به نسيه مىداديم . در مدت قليلى دفتر پر شد : على خويى صد منات ، حسينقلى تبريزى هفتاد منات ، فلان سلماسى پنجاه منات و ، و ، و ، و ، . . . و هرچه اندوخته چند ساله بود از دستمان بردند .
يكى گريخت ، ديگرى را گرفتند ، آن يكى به قمار باخت و آن ديگرى بيمار شد . بعد از سه سال ، چيزى به ما نگذاشته بودند . ژنرال قونسول هم بالتمام وجه تذكرهها را از ما اخذ كرد . باز مانديم دست خالى . لابد از قفقازيه بار رحلت بسته ، انديشه كرديم كجا برويم كه كسى ما را نشناسد . پس از تفحص ، معلوم شد در « قريم » ايرانى نيست ، آمده در آنجا بار گشاديم . كمكم به اسلامبول رفته خريد جزئى كرده در آنجا يكى بر سه مىفروختيم . در اندك زمان سرمايهء كافى كه بتوان از او مغازهاى راه انداخت تحصيل كرديم ، تا آنكه محاربهء عثمانى و روس اتفاق افتاد . در آن حين در « يالته » [ يالتا ] رحل اقامت افكنديم . اين يالته را جهت خوشى آب و هوا ايمپراتور روس الكسندر دوم آباد مىكرد و عمارات ييلاقى مىساخت ، عموم خانوادهء ايمپراتورى و اعيان جمع مىشدند .
اندك اندك كار ما رونق تمام گرفت . نخستين مشترى معتبر مغازهء ما « قنقنا » شاهزاده خانم زوجهء « وراتسوف » شد . چنانچه روزى مرا برده به ايمپراتريس معرفى كرد . اسم ما را « چست قوپس پرس » گذاشتند ، يعنى تاجر راستگوى ايرانى . كار به جايى رسيد و اعتبار سخن ما به درجهاى كشيد كه اگر پنبه را به اسم ابريشم مىفروختيم يقين
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 541
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٤١