تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
فرموده ، با حب وطن محكم و ايمان مستحكم از دار دنيا به سراى عقبى رساند . الحاصل ، نگارندهء سراپا تقصير ، زين العابدين بن مشهدى على بن حاجى رسول بن حاجى عبد الله بن حاجى حمزه خان ، از اكراد محال ساوجبلاغ و يكى از خوانين آن سامان بودند ؛ در طريقهء تسنن مذهب شافعى داشته و در زمان نادر شاه بين لشكريان آن بسى خدمات نمايان به ايران كردند ؛ حكاياتى از آنان مسموع شده كه مناسب اين مقام نيست كه قاريين را تصديع دهم . بعد از آن ، اجداد ما به عروة الوثقاى حقيقى متوسل شده به مراغه مشغول تجارت گشته ، در كار و كسب خود يكى از معتبرين و معروفين و مشار بالبنان شدند و معتمد عليه اين و آن . گويا در آن اوان در توانگرى « روچلد » مراغه بوده‌اند ، و حال آن‌كه جميع مال التجاره و ضياع و عقار ايشان ، نقدا و جنسا ، معادل پنج شش هزار تومان بيش نبود كه اكنون بقال و علاف از آن مقدار تنخواه ممنون و متشكر نيست . هنگامى كه بنده هشت مراحل زندگانى را طى كرده بودم ، به دبستانم گذاشته مشغول تعليم و تربيت گشته ، هشت سال راه مكتب‌خانه پيمودم . ولى چه مكتب و چه تربيت و چه معلم ! « مسلمان نشنود كافر نبيند ! » در تحصيل چنين مكاتب - كه الف را از با تشخيص نداده - با جهل مركب بعد از هشت سال بيرون آمده و در سايهء ظلمت آن مكاتب ابد الدهر هم در اين جهل و نادانى به سر خواهم برد . چيزى كه خيلى اسباب ملامت ما پيش نفس خود نيست آن‌كه امثال بنده زياد است ، نگارنده منحصر به فرد نيست . تعجب اين‌جاست با وجود كثرت نادانى دم از معرفت و دانايى هم زده ابدا از ادعا و گفتهء خود منفعل و شرمنده نمىباشيم و جدا افكار خود را صواب مىانگاريم .
هر كس كه نداند ، و نداند كه نداند * در جهل مركب ابد الدهر بماند
خلاصه ، در شانزده سالگى به حجره‌ام آوردند ، در بيست سالگى به اردبيلم فرستادند جهت تجارت ، در اردبيل و مراغه بناى اعيانى گذاشته و دستگاهى به هم بسته ، اسب شكار و نوكر و تفنگ‌دار فراهم آورده ، در تجارت مداخل يك و مخارج نوزده و بيست قرار دادم ؛ حال ما در اين حال معلوم . « مسلمان نشنود كافر نبيند ! » نه روزنامهء صحيح ، نه دفتر معين ، نه حساب و نه كتاب . ادعاى اعيانيت و قولچوماقى دامن‌گيرم شد ، يعنى بناى باربارى و وحشيگرى گذاشته ، از اداى ماليات پادشاه هم گردن پيچيده ، راهدار را زدن و فحاشى به ميزان آقاسى و كدخدا و فراش كردن را يكى از افتخار خود قرار دادم . خلاصهء كلام ، بىحسابى را شأن و تشخيص - كه مراعات به اوضاع مملكت بىقانون است - قرار دادم . رفته رفته عمل تجارت كاست ، پريشانى از هر
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 540 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو