نمودهام . هنوز غافل است كه او را بهر چه آفريدهاند . »
چون من اين سخنان بلند و اندرزهاى خردپسند و دانشمندانه را از لايىخور ديوانه شنيده ، لرزه بر اندامم افتاده ، موهاى بدنم از جامه سر برآورده ، متنبه شدم كه عمر خود را بيهوده ضايع نمودهام ؛ از مستى غفلت به هوش آمده ترك ياوهسرايى گفته و از مداحى بندگان به پرستش آفريدگار جهان پرداختم .
و پس از آن پى ارشاد خود سروده :
هر كه چون كركس به مردارى فرو آورد سر * همچو طوطى كى تواند طعم شكر داشتن ؟
رايت همت ز ساق عرش بر بايد فراشت * تا توان افلاك زير سايهء پر داشتن
تا دل عيسى مريم باشد اندر بند تو * كى روا باشد دل اندر بند هر خر داشتن
يوسف مصرى نشسته با تو اندر انجمن * زشت باشد چشم را بر نقش آذر داشتن
رو مدينهى علم را در جوى ، پس در وى خرام * تا كى آخر خويش را چون حلقه بر در داشتن ؟
چون همى دانى كه شهر علم را حيدر در است * خوب نبود غير حيدر مير و مهتر داشتن
خداوند عالم به حرمت مقربان درگاه ربوبيّتاش دل ما را از محبت اين بزرگوار و آل طاهرين او مملو فرمايد ، تا به اعتقاد پاك در حفظ و حراست وطن و ناموس شريعت برآييم ! هر چند مناسب نيست كه اين مطالب را در خاتمهء اين جلد بنگاريم ، زيرا از اين قبيل حكايات بسيار است كه ان شاء الله در موقع خود ذكر خواهد شد ، ولى به مفاد « سينه مىگويد كه من تنگ آمدم فرياد كن ! » خوددارى نتوانسته به ذكر اين چند كلمه اكتفا مىنمايد ؛ مشروط آنكه قارئين محترم به وجه مليت طريق انصاف پيش گرفته ، منصفانه در محكمهء هر وجدان سبب و مسبب را سنجيده ، پس از آن در عليه و له مدعى تصديق و يا تكذيب نمايند .
در عصر شاه شهيد ، خزانهء دولت عليهء ايران تمام جهان را در شك و گمان انداخته و