واضح و هويداست كه « خواجه خود روش بندهپرورى داند . « 1 » »
اميدواريم اين نالهها بىاثر نماند و زودتر به كلى دفع سد طريق اصلاحات را امر فرمايند . از ما جز يادآورى و دعاى ازدياد عمر و شوكت و عظمت دولت ابد آيت برنيايد ، و بهقدر مقدور در يادآورى مضايقه ننمودهايم .
« لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى . »
دامن مقصود گر آيد به كف * از غم و اندوه گردم بىطرف
ور نشد از جهد كار من به كام * من در آن معذور باشم و السلام
اينقدر هست اگر در اين جور نگارشات كه خير عامه ملحوظ است بىغرضانه قلمرانى شود ، عاقبت تأثير خود را خواهد بخشيد . اين ترشحات از قلم هر كس و اين سخنان از زبان هر شخص كه مىخواهد تراوش نمايد ، دير يا زود نتيجهاش به ظهور مىپيوندد . اگر از صد كلمه يك كلمه مؤثر و كارگر آيد ، از براى هيئت اجتماعيه هزاران خير در بر دارد . چنانچه معروف است كه حكيم سنايى مىفرمود :
مرا ارشاد نكرد مگر دو كلمه سخن ديوانهاى . چه ، روزى كه سلطان ابراهيم عازم تسخير هندوستان بود ، قصيدهاى در حق او سروده مىبردم در حضور سلطان بخوانم . قضا را گذارم بر در حمامى افتاد ، آوازى از گلخن به گوش رسيده ، گوش فرا داده ديدم ديوانهاى - كه « لايىخور » مىناميدند - و مدام مست و خراب و هماره سخنان مستانه مىسرود گفت : « پر كن قدحى به كورى چشم سلطان ، تا نوشيده و از خيال اين و آن برهيم ! » ساقى پاسخ داد : « سلطان مرديست غازى و عزم غزاى با كفار دارد . » لايىخور گفت : « پس مرد حريص بىمدرك نامحمودى است ، زيرا ملكى كه دارد به تحت انتظام نياورده ، ادارهء مسلمانان را به عاملان ستمكار خودسر سپرده و كار اسلام را پريشان رها نموده به هندوستان از پى گرد نمودن زر مىرود ، نه رواج دين . » نوبتى ديگر گفت : « پر كن قدحى به كورى چشم سنائيك شاعر ! » ساقى گفت : « سنايى حكيمى است فاضل و اديبى است قابل ؛ مردى است بلندپايه و شاعرى است پرمايه . » لايىخور گفت : « اگر مرد بلندپايه بود به شغلى اقدام نمىكرد كه به كار او نيايد . فردا اگر او را به معرض سؤال درآورده و از او پرسش نمايند در دنيا بهر آخرت خود چه اندوختهاى ؟ خواهد گفت : به دروغ محض و لاف و گزاف مدح سلطان ابراهيم سروده و ذخيره
هامش
( 1 ) .تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن * كه دوست خود روش بندهپرورى داند .( حافظ )