تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
وسط السماء » واضح و هويداست . از روز جلوس حقانى به تخت موروثه ، آنى و دقيقه‌اى از اين نكات فكر شاهانه فارغ نبوده و نيستند ، كه در ساعت اول دولت قوى شوكت را به پايهء دول معظمه ارتقا دهند . اگر از اين بنده سؤال شود كه در اين صورت چرا به اجراى اين مقصود مقدس صرف همت شاهانه را دريغ مىدارند ؟ در پاسخ با كمال آزادى خواهم گفت : « نمىگذارند . » اگر معترضى گويد : « چرا به دفع مانع اقدام نمىفرمايند ؟ » با كمال حجاب عرض خواهم نمود : « نمىتوانند . » زيرا متجاوزان و متقلبان عموم كارهاى دولت و ملك و ملت را آن‌چنان در تحت تصرف متقلبانهء خود و اعوان خويش آورده و صاحب اختيار كل شده‌اند كه عزل يك نفر عزل هزار نفر را لازم مىآرد و مقام و وظيفهء چنين آدم را هيچ عاقل باغيرت قبول نتواند كرد ، چه ، اصلاح اين مفاسد به طور انفراد از قوهء يك حكيم باخرد خارج است مگر قبول‌كننده در اين خيال باشد :
دور مجنون گذشت ، نوبت ماست * هر كسى پنج روزه نوبت اوست
معنى اين سخن در نزد هر كس واضح است ، زيرا اين مرض كسب عموميت نموده ، چنانچه بعضى از تجار به همين درد مبتلا مىباشند . مثلا تاجرى جميع اختيار امور تجارتى خود را به يك مدير و كاتب مىسپارد و جميع دفاتر دخل و خرج خويش را تسليم او مىنمايد و او را بر تمامى خفاياى امور خود واقف مىسازد . همين‌كه گماشتهء تاجر دانست كه تجارت اربابش را رونق به جا نمانده و كلاه كلاه‌بازى است ، بناى انواع بدرفتارى را گذارده به ارباب خود تعرضات بىجا مىنمايد و ولىنعمت خود را با نيش زبان مىآزارد و در غايت بىباكى از مال ارباب برداشته به مصارف بيهوده و مخارج فوق العاده مىپردازد . تاجر بيچاره ، خواه مخواه ، متحمل مشقت‌هاى فوق العادهء او گرديده ، شب و روز از درگاه قاضى الحاجات رونقى از براى تجارت خود درخواست و پيوسته در جست‌وجو و فكر و خيال يك آدم درست‌كارى مىباشد . بعد از به دست آوردن ، جهت سعادت آتى خود فى الفور او را جواب داده مىگويد : « جهنم شو ! » حال به عينه كار دولت هم در همين مركز قرار گرفته و موكل جناب شما اين مطلب را خوب دريافته روز به روز بيشتر در پريشان‌كارى مىكوشد ؛ همه روزه احتياج دولت را به پول مىافزايد و هر ساعت اسباب‌چينى نموده در پايتخت و اطراف آشوب برپا مىنمايد . گاهى به نام گرانى و بابى و حاكم‌رانى و ضديت بين علما و حاكم و تجاوز همسايگان ، از اين مسئله فراغت حال نشده مسئلهء ديگر احداث مىنمايد . به عبارت اخرى به تازى مىگويد : بگير ! به خرگوش مىگويد : بگريز ! در خفا و در ظاهر داد مىزند : هاى بگريز ،