تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
كنون در زمانه ز نوع بشر * نمانده كس از ما سيه روزتر نظر كن ابر حال همسايگان * همه خوش دل و خرم و شادمان نشينند با هم فقير و امير * رعيت‌نوازند شاه و وزير تو نيز اى ملك خلق را شاد دار * ز بند غم از عدل آزاد دار سر خود به بالين غفلت منه * زمام عدالت تو از كف مده فرومايگان را ز خود دور كن * به نور خرد ديده پر نور كن كه اين ديو زادان كج اعتقاد * يكى راست رو نيست ، فرياد و داد دهى چون به مرد هنرمند كار * رعيت به حكم تو گيرد قرار چه خوش گفت فردوسى پاك‌بين * كه رحمت به جانش ز جان آفرين ز بد كيش چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن شها بهر حق آخر انصاف ده * بدين كج‌روان يك ره صاف ده ز كردار اين فرقهء بربرى * ندانم ز دولت چه‌سان بر ، برى چه گويم كه ناگفتنم بهتر است * كه بس گوش‌ها در پس اين در است همه كار گردد به گيتى تباه * از آن روز بايد كشيد آه ، آه ! رسد ساعتى بعد غفلت تو را * كه ندهد يكى لمحه مهلت تو را چو اين‌جا رسيدم ، رسيدم ز در * مهين دوستى ، عارفى باخبر بگفت از نصيحت كه اى دردمند * چرا مىنويسى تو دستور و پند ؟ تو خود را به گفتار ضايع مكن * پرستى وطن گرچه ، شايع مكن ز حب وطن مىزنى گر تو دم * به كيفر به تبعيدت آيد رقم نوشتند و گفتند بس چون تو پند * نيامد يكى اين همه سودمند گهى حبس و گه طرد گشت از وطن * مكافات ديدى هزاران به تن برو صبر كن تا جهان دادگر * دهد كار را بلكه رنگ دگر كز آن رنگ حق آشكارا شود * هر آن كو گنهكار رسوا شود سخن را در اين نكته دادم ختام * تو گر كار بندى شوى نيك نام
اسباب فرصت‌جويان ، مسئلهء حجت و بهانه‌خواهان ، در عليه امين السلطان ، و