كنون در زمانه ز نوع بشر * نمانده كس از ما سيه روزتر
نظر كن ابر حال همسايگان * همه خوش دل و خرم و شادمان
نشينند با هم فقير و امير * رعيتنوازند شاه و وزير
تو نيز اى ملك خلق را شاد دار * ز بند غم از عدل آزاد دار
سر خود به بالين غفلت منه * زمام عدالت تو از كف مده
فرومايگان را ز خود دور كن * به نور خرد ديده پر نور كن
كه اين ديو زادان كج اعتقاد * يكى راست رو نيست ، فرياد و داد
دهى چون به مرد هنرمند كار * رعيت به حكم تو گيرد قرار
چه خوش گفت فردوسى پاكبين * كه رحمت به جانش ز جان آفرين
ز بد كيش چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن
شها بهر حق آخر انصاف ده * بدين كجروان يك ره صاف ده
ز كردار اين فرقهء بربرى * ندانم ز دولت چهسان بر ، برى
چه گويم كه ناگفتنم بهتر است * كه بس گوشها در پس اين در است
همه كار گردد به گيتى تباه * از آن روز بايد كشيد آه ، آه !
رسد ساعتى بعد غفلت تو را * كه ندهد يكى لمحه مهلت تو را
چو اينجا رسيدم ، رسيدم ز در * مهين دوستى ، عارفى باخبر
بگفت از نصيحت كه اى دردمند * چرا مىنويسى تو دستور و پند ؟
تو خود را به گفتار ضايع مكن * پرستى وطن گرچه ، شايع مكن
ز حب وطن مىزنى گر تو دم * به كيفر به تبعيدت آيد رقم
نوشتند و گفتند بس چون تو پند * نيامد يكى اين همه سودمند
گهى حبس و گه طرد گشت از وطن * مكافات ديدى هزاران به تن
برو صبر كن تا جهان دادگر * دهد كار را بلكه رنگ دگر
كز آن رنگ حق آشكارا شود * هر آن كو گنهكار رسوا شود
سخن را در اين نكته دادم ختام * تو گر كار بندى شوى نيك نام
اسباب فرصتجويان ، مسئلهء حجت و بهانهخواهان ، در عليه امين السلطان ، و