پندنامهء يكى از ادبا كه در خور اين مقال بود
( در اين مقام مناسبت ديده نقل از حبل المتين نمود )
دلير آمدى سعديا در سخن * چو تيغت به دست است فتحى بكن
بگو آنچه دانى كه حق گفته به * سخن همچو در است و در سفته به
زبان را به پند و به حكمت بشوى * طمع بگسل و هرچه خواهى بگوى
اگر دشمنان معارف ، كمين * چو دزدان كنند از يسار و يمين
چو پويى ره راستين باليقين * نبرند تارت ز حبل المتين
شنيدم كه فرماندهى دادگر * قبا داشتى هر دو رو آستر
يكى گفتش اى خسرو نيك روز * ز ديباى چينى قبايى بدوز
بگفت اينقدر ستر آسايش است * وزين بگذرى زيب و آرايش است
نه از بهر آن مىستانم خراج * كه زينت دهم بر خود اين تخت و تاج
اگر چون زنان حلّه بر تن كنم * به مردى چسان دفع دشمن كنم
مرا گرچه صدگونه آز و هواست * و ليكن خزانه نه تنها مراست
خزانه هلا سهم لشكر بود * نه از بهر آذين و زيور بود
سپاهى كه خوشدل نباشد ز شاه * ندارد حدود ولايت نگاه
چو دشمن خر روستايى برد * ملك باج ده يك چرا مىبرد
مخالف خرش برد و سلطان خراج * چه اقبال ماند از آن تخت و تاج
مروت نباشد به افتاده زور * برد مرغكى دانه از پيش مور
رعيت درخت است اگر پرورى * به كام دل ايدون ثمر برخورى