مهلكه اندازى . اگر تو ديده و شنيدهاى كه اهل مغرب اينگونه اوراق منتشر كرده ، ملت و دولت و وطن و ابناى وطن از او تمتع برده و اكتساب ثروت كرده در ميان ملت يادگار گذاشته و گذشتهاند درست است ، ولى ايران غير از اروپاست ؛ تو تقليد كردهاى از فرنگان ولى غافل از آنكه بهتر اين گفتوشنود [ را ] به رمز و كنايه و صراحه و به طور حكايت و تمثيل [ در ] كتب تاريخ ، اشعار ، رباعيات نوشته و اوقات صرف كردهاند - كه از حد بيان خارج است . به عقيدهء من عوض اين جمله يك جمله بنويس كه : اگر تو را آرزوى اصلاح مملكت ايران است ، قانون مساوات ، قانون مساوات ، قانون مساوات ، تا آخر قانون مساوات . هر قدر زياد گويى ، مفادش همين يك جمله است و بس !
روزى در پطرزبورغ در خيابان « بنواسكى » با يكى از دوستان در حركت بوده ديدم يك نفر جوان بلند قامت ، تخمينا هفده يا هيجده ساله ، در بالاپوش سالدات - كه روسها « مشنيل » گويند ، كه ارزانترين منسوجات روسيه از جنس ماهوت است و رنگ خاكى داشت - با كمال ادب دو پاى خود را به هم وصل كرده ايستاده ، دست راست را تا بناگوش بلند نموده ، به يك نفر صاحبمنصب - كه موافق مناصب عسكرى ايران درجهء سلطانى داشت - سلام داد و آن سلطان چنانكه قاعده است دست بالا كرده گويا جواب داده و با كمال بىاعتنايى گذشته با دست اشاره كرد ، يعنى مرخص . جوان بعد از ده بيست ثانيه ايستاده به راه افتاده و رفت .
رفيقم از من پرسيد : « اين جوان را كه در بر بالاپوش سالدات داشت ديدى و شناختى ؟ »
گفتم : « نه ! »
گفت : « اين پسر ايمپراتور ، « وكيلى قناز » ، شاهزادهء « الكسندرويچ » پسر دوم ايمپراتور است ، و آن « سلطان » پسر يك بقال ( ماقسمون ) است . اگر پسر ايمپراتور به او سلام نمىداد ، در اين عبور عامه حق مؤاخذه داشت كه چرا به سلام نايستادى ؟ از رعايت نظام كار به اينجا رسيده است . اگر تأمل و فكر نمايى تعجب نخواهى كرد ، زيرا پدر اين جوان مجسمهء قانون است ، اين احترام را به پدر خود مىكند . اينها به علامت سردوشى نگاه مىكنند كه كدام يك مقدم است ، و الّا در مقام رسمى اين شاهزاده است با همان احترامات ؛ پادشاهى و رعيتى در ميانهء ايشان مرعى است . حالا اين را دانستى ، بيا به ايران بدبخت « منيجه » [ مليجك ] كه عزيز السلطان لقب دارد چه كاره و كيست ؟ چه كرده معلوم نيست ! اينقدر مىبينيم بچهء دوازده ساله لباس نظامى امير تومانى مىپوشد ، به هر وزير و امير و سرتيپ عالم و فاضل ، هر كس باشد بدون استثنا ، از رجال دولت و
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 503
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٥٠٣