تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
بىمصرفى باشد ؛ آن چيز هر قدر بىمصرف و بىقدر هم باشد راجع به صاحب اوست . خامسا : در نزد زنان سيغار كشيدن جايز نيست ، مگر اذن طلب شود . سادسا : در نزد هيچ زنى لاابالى و بىقدر نشستن جايز نيست ، يعنى دوكمه باز و چاك پيراهن گشاده نباشد ؛ و در نزد هيچ زن پوتون [ پوتين ] درآوردن و با جوراب ماندن جايز نيست . در هر موقع و مكان ، خواه آشنا و خواه بيگانه ، خدمت و احترام زن را از تربيت شمارند . مثلا در راه و يا منزل چيزى از دست زن افتاد ، فى الفور بايد خم شده برداشته به زن داد ، ولى با كمال وقار و تمكين ؛ نه اين‌كه اين خدمت را وسيلهء مصاحبت خواهد ، مگر اين‌كه از طرف زن ميل به مصاحبت او شود ؛ و اگر زن تشكر نمايد در جواب اكتفا به يك كلمهء « قابل تشكر نيست » بايد نمود . در هر موقع و مجلس ، نبايد پيش از زن دست به چيزى زد . در هر جا و هر مجلس صدر نشستن از شئونات زن شناخته شده ، در دخول و خروج بايد زن تقدم كند . اگر در مواضع عمومى پيشخدمت چيزى آرد ، لازم است اشاره شود اول به زن دهد . اگر در نزد زن بچه باشد ، نوازش و مهربانى توان كرد ، ولى به مادرش نبايد نگاه كرده بچه را بوسيد ؛ در پيش مادر جايز نيست بوسيدن طفل مگر در مقام محبت و دوستى دست او را بوسه دهد . خميازه كشيدن و دهن دره كردن و با انگشت بينى پاك نمودن و با خلال بن دندان پاك كردن ، از سينه بلغم بيرون آوردن ، به زمين تف كردن ، اخ نمودن در مجالس عمومى و خصوصى پيش زن و مرد ممنوع است . به هيچ كس « تو » نتوان گفت ، خصوصا به زن ، و اسم زن را نتوان آورد ، مگر [ با ] لقب و يا با اسم پدر - فلان بن فلان ، و يا فلانه بنت فلان . اين‌ها همه آداب عين خصوصيت است . در هنگام طعام خوردن بسيار ملاحظه لازم است ، مثل بعض كسان كه چون در كشتى وجه خوراك را داده ، از اين جهت هر قدر ممكن است صرف مىكنند كه مغبون نباشند ؛ اگرچه چيزى نمىگويند ولى معايب اين به عموم ملت راجع و عايد مىگردد . بسيار ديده شده كه جوانان به هر كس رسند دست دراز كرده توقع مصافحه دارند ، و حال آن‌كه [ اين ] سوء آداب در قواعد فرنگ است . در هر صورت ، بعضى خصوصيات ملى و مذهبى خود را اگر رعايت نمايند ، نزد عقلاء هر قوم و مذهب مقبول و پسنديده است .

حكايت

روزى در راه‌آهن در موقع اول نشسته به قدر ده و بيست نفر از زنان محترمه و مردان محتشم بودند . از هر مقوله صحبت در ميان بود . ناگاه ژنرالى به من گفت : « من شاه