تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
مىگويد در ايران لقب بدنام است نه شخص ؛ چه ، شخص به اسم شناخته مىشود ولى اسامى رجال ايران در ماتحت لقب قرار گرفته يك دفعه گم شده است . اگر لقب نبود و اسم مشهور بودى ، مورخين مىنوشتند كه رحيم خان پسر كريم خان يا ميرزا على اصغر خان پسر ابراهيم آبدار چنين و چنان كرد و آثار لعنت و رحمت در اسم او باقى مىماند ، نه در لقب ؛ حالا ناچار مىگويند كه امين السلطان خيانت كرد و بر فرض محال يك امين السلطان بيايد كه خيانت هم نكند ، از نحوست لقب ، بدنام تاريخ است . از ابتدا الى يومنا هذا ، هيچ حكم‌دارى مثل پادشاهان ايران در حق رعايا و وزرا صاحب حكم و مقتدر نبوده ، كه عزل و نصب و حيات و ممات ايشان بسته به اشارهء ابروى سلطان باشد . مثلا در خارجه اگر وزير خيانتش ثابت و تقصيرش واضح شود ، باز چند روزى طول مىكشد كه پس از استنطاق مغضوب و يا معزول شود ؛ چه ، اول بايد تحقيق خيانت او بشود و در ثانى بايد به جاى او يك نفر صاحب علم و معرفت و عدل و انصاف پيدا نمود تا به جايش مقرر شود . ولى در ايران ده نفر را مىتوان عزل كرد و به جاى آنان همان آن بهترى را گذاشت . چرا كه عقل كتّاب و پيش‌خدمت‌هاى ايران از وزرا كمتر نمىباشد و آن‌ها هم از همين‌ها مقرر شده‌اند . بلاشك ، در اين عهد ، عمدهء اسباب ملك‌دارى و ملت‌پرورى و توسيع حدود و فتوحات آسان ، منوط بر حسن قواعد و قوانين سالم است ، نه به كثرت اسباب قتل و غارت و سطوت و صلابت . امروز قانون و حكم اقدس همايون مثل مرگ و قضاى مبرم به هر وضيع و شريف ، غريب و بومى ، اعلى و ادنى مجرى و يكسان جارى است ، حتى به شاهزادگان عظام ، و به روى اين عيب بزرگ متملقين به يك مصرع سرپوش مىگذارند : « هر عيب كه سلطان بپسندد هنر است . » و حال آن‌كه نزد هر قوم و در لغت هر ملت عيب عيب است ، حسن حسن ؛ زيرا كه آفرينندهء انس و جان عيب را عيب خوانده و نپسنديده ، خواه از سلطان و خواه از گدا سر زند . و همچنين سلطان را سلطان آفرين ، رأى سليم و عقل قويم و درايت عميم بخشيده كه در روى زمين ظل رأفت و رحمت خود را بسط دهد . البته به مقتضاى فطرت علوى عيب را منفور دارد تا مانع عيوب عموم گردد ؛ لذا اشتباه عمده را از سر عموم چاكران دربار فلك مدار بيرون كردن كه مقصود از ارتقاى ايشان به مدارج عاليه ، از شئون و منصب و لقب ، نه به جهت توسيع مداخل و مدد معاش آن‌هاست ، بلكه به جهت كاردانى و قابليت و درستكارى آنان است ؛ نه اين‌كه به جاى آن ، اعتماد ولىنعمت خود را سبب افتخار و سرافرازى دانند ؛ مأموريت خود را وسيلهء مداخل دانسته ، چشم از حقوق ولىنعمت خويش بپوشند ؛ نه از كم امتناع كنند نه از زياد ؛ فرصت را غنيمت دانسته نه از