نمايد كه تا هزاران سال آن آثار باقى و عموم مردم نام نيك پادشاه دادخواه را به وجود آن آثار حسنه ذكر و ياد نمايند . » پادشاه از اين جواب خيلى خرم و مسرور گشته ، با عواطف خسروانه و عطاياى ملوكانه آن را بنواخت و سربلند و سرافراز فرمود .
داد و بىداد از خيالاتى كه در دل اين وزراى پادشاهپرست مركوز است كه ملت ايران را مانند جوجهء مرغى مىدانند كه از پستان مادر شير نخورده و نخواهد خورد . اين است كه عامهء وطنخواهان ازين صاحبان القاب و اسامى بىمسمى بلكه غيرمستحق لقب و منصب از دولت خود نااميد شدهاند . خداوند به حق خاصان و نيكان درگاه خويش اسباب سعادت و نيكبختى براى اين پادشاه رئوف بىياور فراهم آورده ، خودش ياورى او را فرماياد و آرزوهاى مقدس همايون اقدسش را از الطاف خفيهء خود بر وفق مرام و آرزوى حضرتش موفق فرمايد كه عمدهء آرزوى خسروانى و اهم مقاصد شاهنشاهى آبادى مملكت و راحتى رعيت و حفظ شريعت است .
الغرض ، منتظر به حمايت خودغرضان و اميدوار به همراهى دشمنان خانگى نبايد شد . آنها را گويا خدا آفريده كه در شرق دخل كنند و در غرب خرج نمايند ، و الّا كارى ديگر از ايشان به جز خسران نيايد . اميد برخى وطنپرستان فقط به الطاف خداوندى و عنايت شاهنشاهى است .
اى شهنشاه بلند اختر خدا را همتى * تا ببوسم همچو گردون خاك ايوان شما !
در حالتى كه مشغول ترتيب اوراق و تنظيم نمرههاى سرانجام كار ابراهيم بيگ و نتيجهء تعصب او بودم ، يكى از دوستان صادق و محبان موافقاش از در داخل گشته ، حالت مرا ديده و دانست كه به چه كار مشغولم . بدون تأمل گفت : « باز اين اوراق پريشان و تحريرات سرگردان كه در روى ميز ريخته و پاشيده چه چيز است و ديگر خيالت چيست ؟ »
گفتم : « چيزى كه عيان است چه حاجت به بيان . »
گفت : « برادر جان ! تعجب از ادراك تو دارم كه هر قدر سن و سالت بالا مىرود احمقتر مىشوى . به جاى اينكه در پاداش چندين زحمات شاقه كه در راه دولت و ملت بر خود هموار كرده ، از استراحت و آسايش دست كشيده [ اى ] به تو رحمت خوانند و تحريرات تو را تمجيد نمايند ، به گوش خود شنيدم كه جمعى لعنتت خوانند و سخنان تو را از جملهء مزخرفات و لاطايلات جلوه مىدهند . مگر تو را شغل و كسب و كار نيست ؟
از اين مشقت بىجا مرامت چيست ؟ »
گفتم : « كاسبم و بىشغل و كار نيستم . »