شوند . چه ، مسلم است درآمد مرد را بخشنده دارد ، ولى بسا شده كه اهل ضرورت سخاوت پيشه كرده فقير شده و از براى گيرنده هم چيزى بهجا نمانده است (
« اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى »
) . هزار افسوس كه در ايران يك نفر از بزرگان مقتدر ديده نمىشود كه دنيا و مافيها را پشتپا زده طالب نام نيك گردد و نام نامىاش در صفحهء روزگار از روى عقل و صحت باقى ماند ، يعنى چنان عمل و كار خيرى براى ابناى وطن باقى گذاشته باشد كه بدان واسطه هماره نامش به نيكويى برده شود .
اى طالب خلود و بقا و دوام عمر * باقى به ذكر خير بود نام آدمى
هيچ است حكم و سلطنت و ملك و مال و جاه * چون عاقبت فناست سرانجام آدمى
چندانكه فكر كردم و انديشه راه برد * نام نكوست حاصل فرجام آدمى
اگر به معاد قائل نيستيم ، اقلا خوب بود از مرگ مىهراسيديم و به خاطر مىآورديم كه مرگ را يقينا در پيش داريم . اگر قائلى ايراد نمايد كه به رأى العين مىبينيم كه وقت موعود غير معلوم است ، مىگوييم اگر راست است بعد از لمحهاى يا بيست سال مرگ ما را فراخواهد گرفت ، پس چرا با وجود اين ، آنا فانا در تدارك وزر و و بال و جمع ذخاير و جلب لعن و طعن ملت براى خود هستيم و طالب آن نمىباشيم كه پس از بدرود كردن دنياى فانى به اولاد ما اقلا احترام نمايند و بگويند : « خدا بيامرزد پدر او را كه در راه ملت و وطن بسى زحمت كشيده ، باقيات صالحات از خيرات و مبرات عمومى در آسايش و ترقى ابناى وطن به يادگار گذاشته ، قواعد مستحسنه بنا نهاده كه فوايد آن به عموم هيئت اجتماعيه عايد است » .
در تواريخ مسطور است كه دانشمندى را در حضور پادشاهى دلآگاه بسيار ستودند ، به حدى كه پادشاه طالب لقاى آن گرديده احضارش فرموده ، عالم فيض زيارت پادشاه را دريافته در مقام دعا و ثنا گفت : « هزار سال عمر پادشاه را بقا باد ! » پادشاه از اين محالگويى عالم مكدر شده فرمود : « تو را بسى توصيف و تعريف شنيده بودم ، ولى در اول ملاقات سخن محال راندى كه دور از روش اهل علم و معرفت است . » عالم جواب داد : « اى پادشاه ! دعاى من در حق تو ، نه براى عمر طبيعى بود ؛ چه ، هر قدر انسان جاهل و نادان باشد ، مىداند كه هزار سال زيست ابناى بشر محال است ، ولى دعاى من در بقاى نام نيك پادشاه است كه با عدل و داد از او آثار حسنه جهت فايدهء جمهور ملت بروز