تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
قطع اميد نشايد . مواظبت بسيار لازم است ، مريضان سخت‌تر از اين صحت يافته‌اند . دوا همان است كه صالح افندى داده . » چيزى هم علاوه كرده رفتند . تا هشت روز بدتر و پريشان‌تر مىشد ، خود را نمىدانست . صالح افندى گفت تخت را برچيده ، رختخواب در روى فرش پهن كنند كه راحت باشد . به فرمودهء او عمل شد . محبوبه از شانه‌ها گرفت ، حكيم از پاها و حاجى مسعود هم يارى كرده ، به روى رختخوابش گذاشتند . مادر در يك طرف ، سكينه در جانب ديگر . محبوبه يك هفته است كه نه خواب كرده و نه خوراك ، مجسمهء محض گشته . غرهء محرم است و در اين خانه آثار قيامت پيدا . روزگار همه سياه گشته . شب را حكيم نرفت ، درجه گذاشت ، حرارت چهل و يك سهل است ، از چهل و دو هم گذشته . به من اشاره كرد به نوعى محبوبه را بيرون كنم ، اگر وصيت دارد بگويد . گفتم : « محال است . بيرون نمىرود . تو هم نگو ! » هنگامهء محشر برپاست ، صداى شيون و واويلا به هفت همسايه مىرود . يك بار ديدم محبوبه خود را بر بالاى ابراهيم بيگ انداخت ، چنان فرياد « يا حبيبى ! يا مولايى ! » برآورد كه در و ديوار به ناله درآمد . با صداى بلند : « روح روانم كجا مىروى ؟ آرام جانم ، مرا بى يار و غمگسار مىگذارى ؟ قربانت گردم ! پس از تو من خواهم ماند ؟ نه والله ! زندگى مرا حرام است ، نخواهم زيست ! » اين‌ها را گفته سخت ابراهيم بيگ را در آغوش كشيد :
كه دست از دامنت هرگز ندارم * تو گر دارى تحمل ، من ندارم نشستم سال‌ها در انتظارت * كه روزى تنگ گيرم در كنارت تو را كشت اى حبيبى عشق ايران * ز عشق از تو نيم كمتر ، يقين دان !
حاجى مسعود آمد . با قهر از گيسوان محبوبه گرفته كشيد و گفت : « برخيز ! مولاى مرا خفه كردى . » محبوبه فرياد برآورد : « دور شو اى قاتل حمزه ، اى جلاد روسياه ! خيال دارى روح را از جسم جدا سازى ؟ » باز خود را انداخته او را به بر كشيده اين ابيات تركى را خواندن گرفت :
« يارب به كا جسم و جان گركمز * جانان يوق ايسته جهان گركمز من بعد ذليل و خوار قيلمه * سرگشتهء روزگار قيلمه »
اين هنگامه تا طلوع صبح كشيد . زنان همسايه ، به قاعدهء عرب ، صيحه كشيده و نوحه مىخوانند . اين مجلس نمونهء روز محشر و اين پردهء جگرسوز ، دل‌هاى آشنا و بيگانه را آتش مىزد .