تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
حاجيه « ناكام اوغول واى ، جوان بالام واى » گويان يك طرف ، سكينه بىحس در عالم غش زلف‌كنان ، سر به ديوار زنان ، وابرادرا گويان ، « مرا يتيم مىگذارى ؟ » از آن طرف ؛ حاجى مسعود چنان مشت بر سر زد كه انگشتر عقيق بر سرش فرورفته شكافته خون سرخ بر رخسار سياهش روان گرديده يا مولاى گويان و اشك‌ريزان . اين بنده يوسف ، سرگشاده و جامه دريده و پيراهن تا دامن چاك كرده ، به سر و سينه كوبان ، يك طرف . حكيم هر دو دست در بغل حيران و سرگردان ، همسايگان نوحه‌كنان ، محبوبه « يا محبوبى ، يا حبيبى ، يا مولايى ! » گويان « كوتورمرم اليمى دامن وصالندن . روح روان با توام ، با تو ! » گفته به ابراهيم چسبيده . حاجى مسعود مىگويد : « حكيم‌باشى ايران كو ؟ ايران ! ايران ! » زياده از يك ربع ساعت نه از محبوبه آوازى و نه از ابراهيم بيگ نفسى بيرون آمد . حكيم پيش رفته معاينه كرده ، دو دستى به سر زده گفت : «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
! هر دو تمام شده‌اند . »
بعد رنجورى سه سال اندر عذاب * رفت گر مىبينمش آيد به خواب ز آستين دست محبت برفراز * اندك اندك پرده بالا رفت باز در دوم پرده ، حكايت‌هاى عشق * صحبت عشاق و عادت‌هاى عشق سرّ معشوقان و آن عاشق‌كشى * و آن خوشىّ عاشقان با ناخوشى آن سفر كردن به هر شهر و ديار * در پى معشوق خود با حال زار قصهء معشوق و بيمارّى او * ماجراى عاشق و يارّى او آن پى چاره به پيش اين و آن * رفتن و خوردن قفا از ناكسان قصهء آن خواب شخص محترم * كه كنون آسوده در باغ ارم نااميدىهاى امّيد جديد * بار ديگر بازگشتن نااميد در فراش نااميدى زردروى * در فتادن كه منم بيمار اوى آن فرو بستن لب از گفت و مقال * در فراش غم به سر بردن سه سال ناله‌هاى مادر دل‌سوخته * كه به داماديش ديده دوخته آن حكايت‌هاى محبوبه‌ى نجيب * سوزشش در فرقت وصل حبيب سوختن چون شمع اندر شام هجر * كه شود روزى ورا گم نام هجر آن كشيدن نالهء « حق يا مدد ! » * كه مگر شاهى به امدادش رسد آن بريدن چشم امّيد از همه * روز و شب از مرگ كردن زمزمه
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 473 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو