حاجيه « ناكام اوغول واى ، جوان بالام واى » گويان يك طرف ، سكينه بىحس در عالم غش زلفكنان ، سر به ديوار زنان ، وابرادرا گويان ، « مرا يتيم مىگذارى ؟ » از آن طرف ؛ حاجى مسعود چنان مشت بر سر زد كه انگشتر عقيق بر سرش فرورفته شكافته خون سرخ بر رخسار سياهش روان گرديده يا مولاى گويان و اشكريزان . اين بنده يوسف ، سرگشاده و جامه دريده و پيراهن تا دامن چاك كرده ، به سر و سينه كوبان ، يك طرف .
حكيم هر دو دست در بغل حيران و سرگردان ، همسايگان نوحهكنان ، محبوبه « يا محبوبى ، يا حبيبى ، يا مولايى ! » گويان « كوتورمرم اليمى دامن وصالندن . روح روان با توام ، با تو ! » گفته به ابراهيم چسبيده .
حاجى مسعود مىگويد : « حكيمباشى ايران كو ؟ ايران ! ايران ! »
زياده از يك ربع ساعت نه از محبوبه آوازى و نه از ابراهيم بيگ نفسى بيرون آمد .
حكيم پيش رفته معاينه كرده ، دو دستى به سر زده گفت :
«
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
! هر دو تمام شدهاند . »
بعد رنجورى سه سال اندر عذاب * رفت گر مىبينمش آيد به خواب
ز آستين دست محبت برفراز * اندك اندك پرده بالا رفت باز
در دوم پرده ، حكايتهاى عشق * صحبت عشاق و عادتهاى عشق
سرّ معشوقان و آن عاشقكشى * و آن خوشىّ عاشقان با ناخوشى
آن سفر كردن به هر شهر و ديار * در پى معشوق خود با حال زار
قصهء معشوق و بيمارّى او * ماجراى عاشق و يارّى او
آن پى چاره به پيش اين و آن * رفتن و خوردن قفا از ناكسان
قصهء آن خواب شخص محترم * كه كنون آسوده در باغ ارم
نااميدىهاى امّيد جديد * بار ديگر بازگشتن نااميد
در فراش نااميدى زردروى * در فتادن كه منم بيمار اوى
آن فرو بستن لب از گفت و مقال * در فراش غم به سر بردن سه سال
نالههاى مادر دلسوخته * كه به داماديش ديده دوخته
آن حكايتهاى محبوبهى نجيب * سوزشش در فرقت وصل حبيب
سوختن چون شمع اندر شام هجر * كه شود روزى ورا گم نام هجر
آن كشيدن نالهء « حق يا مدد ! » * كه مگر شاهى به امدادش رسد
آن بريدن چشم امّيد از همه * روز و شب از مرگ كردن زمزمه