تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
آن نگاه حسرت‌آميزش به يار * كه بود در گور آغوش و كنار خود طمع از وصل من اى مه ببر * تا كه در وصلم نباشد آبخور جان سپردم در ره عشق وطن * گر تويى اهل وفا پى آى من آن ثبات عاشق دلداده‌اش * حال محبوبه‌ى ز پا افتاده‌اش كه به جانان بود جانش متحد * ز انجماد خون او خون منجمد در عروقش گشت و بيجان اوفتاد * در نثار جسم جانان جان نهاد كو حكايت‌هاى مجنون تازه كرد * چهرهء عشق كهن را تازه كرد خواست چون فصاد تا فصدش كند * او به خود لرزيد كه قصدش كند گفت : من از تو زنم رگ اى عمو ! * گفت : از ليلى زنى هذيان مگو ! گفت : اندر دست من اين دست توست * گفت : چشم من به فكر بست توست من كيم ليلى و ليلى كيست من * چون يكى روحيم اندر در دو بدن چون ز ليلى جان رود جانم نماند * من نمانم تا كه جانانم نماند دفتر عشق كهن پيچيده دار * كه شگفتى بيش آرد اين نگار ! عشق شاه است و همه عشاق شاه * عاشق خود را بدان بىاشتباه ! عاشق تو در تمناى وصال * داد جان اندر سر فكر و خيال در ره معشوق خود جان باخته * گاه وصلش با جدايى ساخته از غم بيمارى جانان خويش * داد جان در راه عشق آن سينه ريش اين چنين معشوق و اين عاشق كه ديد * تا محبت آفرين عشق آفريد عاشق ما ، عاشق خاك وطن * قبله‌گاهش تربت پاك وطن او بريد اميد و دست از جان بشست * ليك ايدون گشته يارش تندرست او همى پنداشت كه جانش رود * خواست پيشاپيش جانانش رود گر كسى گويد كه يارش بىوفاست * ورنه معشوقش ز عاشق چون جداست ؟ گويمش كاين يار خلاقى كند * هرچه هالك در رهش باقى كند گر به صورت گشته از عاشق جدا * در به معنى دست در دست وفا هم از اين سان عاشق ما آرزو * داشت گر بينى به دقت اى عمو ! كه كند جان در ره جانان فدا * تا فناى او دهد او را بقا اين چنين عاشق كجا كى مرده شد * مرده كى شد آن‌كه نامش برده شد ؟ خاصه عشقى كو نه از روى هواست * نى به شوخ رومى و ترك و ختاست عشق آن رخشنده خاك تابناك * كه بود گلرنگ از خون‌هاى پاك