آن نگاه حسرتآميزش به يار * كه بود در گور آغوش و كنار
خود طمع از وصل من اى مه ببر * تا كه در وصلم نباشد آبخور
جان سپردم در ره عشق وطن * گر تويى اهل وفا پى آى من
آن ثبات عاشق دلدادهاش * حال محبوبهى ز پا افتادهاش
كه به جانان بود جانش متحد * ز انجماد خون او خون منجمد
در عروقش گشت و بيجان اوفتاد * در نثار جسم جانان جان نهاد
كو حكايتهاى مجنون تازه كرد * چهرهء عشق كهن را تازه كرد
خواست چون فصاد تا فصدش كند * او به خود لرزيد كه قصدش كند
گفت : من از تو زنم رگ اى عمو ! * گفت : از ليلى زنى هذيان مگو !
گفت : اندر دست من اين دست توست * گفت : چشم من به فكر بست توست
من كيم ليلى و ليلى كيست من * چون يكى روحيم اندر در دو بدن
چون ز ليلى جان رود جانم نماند * من نمانم تا كه جانانم نماند
دفتر عشق كهن پيچيده دار * كه شگفتى بيش آرد اين نگار !
عشق شاه است و همه عشاق شاه * عاشق خود را بدان بىاشتباه !
عاشق تو در تمناى وصال * داد جان اندر سر فكر و خيال
در ره معشوق خود جان باخته * گاه وصلش با جدايى ساخته
از غم بيمارى جانان خويش * داد جان در راه عشق آن سينه ريش
اين چنين معشوق و اين عاشق كه ديد * تا محبت آفرين عشق آفريد
عاشق ما ، عاشق خاك وطن * قبلهگاهش تربت پاك وطن
او بريد اميد و دست از جان بشست * ليك ايدون گشته يارش تندرست
او همى پنداشت كه جانش رود * خواست پيشاپيش جانانش رود
گر كسى گويد كه يارش بىوفاست * ورنه معشوقش ز عاشق چون جداست ؟
گويمش كاين يار خلاقى كند * هرچه هالك در رهش باقى كند
گر به صورت گشته از عاشق جدا * در به معنى دست در دست وفا
هم از اين سان عاشق ما آرزو * داشت گر بينى به دقت اى عمو !
كه كند جان در ره جانان فدا * تا فناى او دهد او را بقا
اين چنين عاشق كجا كى مرده شد * مرده كى شد آنكه نامش برده شد ؟
خاصه عشقى كو نه از روى هواست * نى به شوخ رومى و ترك و ختاست
عشق آن رخشنده خاك تابناك * كه بود گلرنگ از خونهاى پاك
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 474
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٧٤