تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
يار پريشان و زلف يار پريشان * شهر پريشان و شهريار پريشان روز پريشان‌تر از شب و شب از روز * هست همه كار روزگار پريشان باد پريشان و ابر و باغ و كه و دشت * عيد پريشان و نوبهار پريشان خاطر مجموع كافيان در شاه * هست تو گويى چو زلف يار پريشان بخت پريشان اگر نگشت ، چرا گشت * شاه نشسته به تخت يار پريشان ؟ كار خلايق به اضطرار كشيده * هست دل خلق از اضطرار پريشان راى پريشان زند به كار چو باشد * مرد نشسته به كاخ كار پريشان هست پريشان‌تر از همه دل « بونصر » * كش بود اين كار از آن نگار پريشان
خلاصه ، اين اوضاع زندگى ماست . اگرچه خجالت مىكشم ، ولى اگر ممكن باشد پنجاه تومان به مشهد براى بنده بفرستيد ، ورنه جان شما سلامت باشد . آقا ميرزا يوسف را از طرف من سلام برسانيد . اقل حسن كرمانى . ابراهيم بيگ مات و متحير نگران ، و اشك از ديدگانش جارى بود . پس از ختام مكتوب دو دستى به سر زده گفت : « پريشان ، پريشان ، والله پريشان ، بالله پريشان ! » مانند زن سكلابه [ كلابه ؟ ] هاىهاى شروع كرد گريه و نوحه كردن . حاجيه خانم و سكينه و محبوبهء سياه‌بخت دويدند پشت در اتاق كه : چه شد ؟ چه خبر است ؟ من اشاره كردم به مهمانان ، برخاسته رفتند و آن‌ها داخل شدند . خانم گفت : « پسر جان ! چه خبر است ؟ چه واقع شده ؟ » آهسته آهسته پاسخ داد : « والده ! پريشان ، پريشان ! » خانم به رويم نگاهى كرد و پرسيد : « ميرزا يوسف ! مهمانان چه غلط كردند و چه گفتند كه پسر مرا اين حال انداختند ؟ نمىبينى كه فرزند من بيمار است ! اين‌ها را چرا جمع مىكنى ؟ » گفتم : « خانم ! ايشان از روى محبت و دلسوزى مىآيند كه او را با صحبت‌هاى ظريفانه مشغول نمايند و گرد كدر از دل او بزدايند . از ايشان خلافى صادر نشده . از طهران كاغذى داشت ، به اصرار او ، من كاغذ را خواندم . » يكباره ابراهيم كلاهش را زد به زمين ، آوازش منقطع گشته با صوت حزين گفت : « تفو بر تو روزگار ، تفو ! پريشان ، پريشان . ! » بلى ، حقيقتا پريشان ! آن شب را تا صبح به همين منوال نشستيم ، هيچ كس ديده به هم