ندارم و نمىتوانم شماتت خودى و بيگانه را دربارهء وطن خود بشنوم ، از حيات خود بيزارم . زبان هر كس بر من دراز شده ، خدايا خلاصم كن و جان من بستان ! »
در اين بين ميرزا عباس بازوى ابراهيم بيگ را گرفته از سر قبر بلند نموده گفت : « برادر ! تو به كلى ديوانه شدهاى . مردم آرزوى عيش و عروسى تو را دارند و تو براى خود آرزوى مرگ مىكنى ؟ « ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ؟ » اين چه راز و نياز است و اين چه دعاى بىجاست ؟ پاشو ، پاشو برويم !
گلديم كه دردم آزالسون * آرتدى زياده لندى »
جبرا از قبرستانش بيرون آورده ، به كالسكه سوار كرده ، آمديم در خانه ؛ ولى از كسى صدا درنمىآيد و در هيچ يك از ما قدرت تنطق سهل است ، ياراى نفس كشيدن هم نبود .
حاجيه خانم آمد كه چه خبر است ؟
گفتم : « خبرى نيست . باز كدر رسيده و از همان قسم كدرهاست . »
ميرزا عباس قدرى نشسته و رفت . محبوبه منتظر بود من بيرون آيم ، بعد از زمانى بيرون آمدم . با چشم گريان و دل سوزان پرسيد : « چه شده ؟ »
گفتم : « چيزى نشده روزنامهء حبل المتين خوانده ، مكدر شده است . »
گفت : « پس از اين حبل المتين را نگذاريد از در خانهء ما داخل شود ! من سابق كه حبل المتين مىآمد گاهگاهى مىخواندم ، با اينكه از فهم مطالب او قاصر بودم باز هم بعض مقالاتش مرا حالى به حالى مىنمود و به گريه مىانداخت . مدير آن نامه گويا روضهخوان بوده و يا پيدايشش در محرم شده ، هيچ وقت خبر بشارتانگيز فرحتخيزى از ايران در او مشاهده نشده . معلوم است خواندن چنين اخبارى براى بيگ در حكم خوراندن سم بدوست . »
گفتم : « راست مىگويى ، من خود هم پس از اين نخواهم خواند ، ولى اين قصور از اخبارنگار نيست . حكم اخبار آن است كه حسن آيينه را داشته باشد ، قبيح را قبيح و حسن را حسن نمايد . چون حسنى در كردار ايرانيان نيست ، چگونه حسن نمايد ؟ »
ابراهيم بيگ چايى و شام ميل ننمود ، با حالت پريشان تكيه زده ، سر در پيش افكنده ، آه سرد از دل پردرد مىكشيد . با اين حال يك ماه كامل ، در خانه نشسته بيرون نرفت .
حاجيه خانم هرچه اصرار مىكرد حكيم بيايد راضى نمىشد . روزى دو سه فنجان قهوه با شير و گاهى چايى مىخورد ، ولى هر روز چهل پنجاه سيغار مىكشيد . احباء هر روز آمده احوالپرسى و دلجويى مىنمودند . روز به روز بدنش مىكاهيد و لاغر و ضعيف مىشد ، بىقوت و بىطاقت مىگشت . دايما در فكر و خيال بود .