تومان خرج ندارد ، از جمله جهت گلخانهء زمستانى ماشين بخار آورده و چندين هزار تومان مايه گذاشته است . خاك به سر رعيت ريخته و براى سير و صفاى خود اينگونه عمارات و پاركها مىسازند . بالجمله ، كسانى كه در اين سفر فرنگستان نبوده و از اسباب و تجملاتى كه رفقا آوردهاند محروم شده ، يا بايد بياورند ، يا از حسد و همچشمى در آرزوى پارك و تجملات غصه مرگ شوند ؛ و آن مرده را « شهيد پارك » بايد خواند .
گويا تفننا در فرنگستان گفتوگو شده بود كه مجلس در ايران بنا گذارند ، يك نفر از حواشى شاه ، امير بهادر جنگ ، گفته : « اگر چنين كنند من با خنجر شكم اهل مجلس را مىدرم . اينها خيال دارند از استقلال سلطنت بكاهند ، من شاهسون و صاحب غيرتم . » بهادر ايران را تماشا كنيد ! شجاعت را در برهم زدن سعادت و خوشبختى ايران به خرج داده شكم پارهكن مىشود ! بهادر ما چهقدر با شجاعت و باغيرت است ، مجلسيانى كه مىخواهند به عزت و قدرت و شوكت پادشاه بيفزايند شكمشان را پاره مىكند . همان مثل مشهور دوستى حضرت خرس در حق آنها شامل است . « دشمن دانا به از نادان دوست . » دوست نادان نمىخواهد كه پادشاه او مثل « ويلهلم » ايمپراتور آلمان شود . مىگويد پادشاهى ايران اسم بىمسمى باشد ، صاحب امر و نفوذ نباشد . خلاصه ، در حقيقت ايران ويران است . در هر ولايت گرانى غله به اعلى درجه رسيده ، فقرا بيكار و گرسنه ، الله الله گويان به خانهء حكام هجوم مىآورند و يغما و تاراج مىنمايند . در مشهد ، شيراز ، اصفهان و يزد يا بلاى گرانى يا جسارت جماعت بابيه و بگير بگير آنها هم هست ، بعضى جاها قشون مىفرستند ؛ و كسادى بازار ، كسبه و تجار را از پا درآورده است . آتش جهل ايران را سوزانيده ، با وجود اين حال ، صدر اعظم اصلا از اين واقعات باك ندارد ، هرچه از دستش برآيد در خرابى ايران مىكند و بر همگى دشمنان خود غلبه مىنمايد . از مسلمات است كه خلاق عالم جهت امتحان يك نفر بندهء خود را به اوج اعلى رسانده قدرت كرامت فرموده است ، ولى كبريايى شايستهء ذات اقدس اوست ، تعالى شأنه ؛ اگر چنانچه بنده خواهد در صفات ذاتيهء خدا شركت نمايد فورا از اوج عزت به خاك مذلتش نشاند و پشهء ضعيفى دمار از روزگارش برآرد . ولى اكنون كه اقبال مساعد دارد ، هرچه دلخواه اوست به جا مىآرد ؛ واى از روزى كه ادبار روى آرد و در جاى اقبال خيمه زند ! دنيا از اين افسانهها بسيار ياد دارد .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 464
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٦٤