و بهشت روى زمين بودى ؟ آيا تو همان ايرانى كه به روزگار ديرين آثار مدنيت و تربيت از تو در عالم ناشى و منتشر مىشد ؟ مورخين دنيا آگاهاند در ايام سلاطين عجم تو رسمهاى نيك و نظمهاى پسنديده داشتى . هنوز قانون كيومرث ، هوشنگ ، جمشيد از ياد نرفته و فرنگيان را سرمشق مملكت و كشورآرايى گشته ؛ اكنون چه شد كه در اقصى بلاد فرنگ ذم اولاد تو را در جرايد نشر مىنمايند ، از نام ايران و ايرانى وحشت كنند ؟
ايران ، ايران ! ايران ! پسران ناخلف آوازهء بدنامى و فضاحت تو را به گوش فرنگيان رسانيدند . مردمان بىسروپاى فرنگ به حركات اولاد تو مىخندند . در باغها گريبان اولاد تو را گرفته به قدح و ذم او پرداخته و به خوشى حال خود مىبالند . امروز از اهل تو كسى نيست به حالت گريه كند .
دى در سر يك مرده دو صد شيون بود * امروز يكى نيست كه بر صد گريد »
از اين قبيل سخنان مىگفت و هاىهاى مىگريست .
به حاجى مسعود گفتم : « بشتاب ، ميرزا عباس را بياور ! »
من داخل اتاق شده ، فورا ميرزا عباس هم رسيد و گفت : « برادر ! تو را چه شده و از بهرچه گريه مىكنى ، چرا خود را هلاك مىنمايى ؟ دنيا به شادى و غصهء تو تغيير و تبديل نيايد . صبر بايد كرد ، كه گفتهاند « الصبر مفتاح الفرج » .
مشكلى نيست كه آسان نشود * مرد بايد كه هراسان نشود
البته بدگمانى را فروگذار و تفأل به خير آر ؛ كارها نيكو شود اما به صبر . »
قدرى تسليتش داده گفت : « بگو ، اسبها را به كالسكه ببندند برويم بيرون ! قول بزرگان است كه هنگام غم و الم به قبرستان رويد . شب جمعه است ، به قبرستان رفته براى اهل قبور فاتحه بخوانيم و فاتحه بدهيم . »
كالسكه حاضر شد ، سوار گشته رفتيم سر قبر مرحوم حاجى .
ابراهيم بيگ خود را به روى قبر افكنده ، زار زار مىگريست و مىگفت : « پدر جان ، خوشا به حال تو كه رفتى و اين روزهاى غمين را نديدى ! من جميع وصاياى تو را گرفته اجرا كردم ، ولى نتوانستم نسل تو را به وطن برم . پدر جان ! خود رفتم و به چشم خود ديدم آنچه كه دربارهء ما ديگران مىگفتند ، تماما درست و صحيح بود . پدر جان ، كاشكى پايم مىشكست و نمىرفتم ! كار از آن گذشته كه هموطنان به ما سرزنش كنند ، حالا فرنگيان معايب ما را به روزنامهها اعلان مىكنند . پدر جان !
اگر به روز قيامت كشيد وصل ، چه شد ؟ * وصال يار بدين انتظار مىارزد
بابا ، اجابت كن مسئولم را ، مرا نزد خود دعوت فرما ! من از اين بيش تاب زندگى