تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
همه چيز آواره گاهى مشت به مغز خود مىكوفت و گهى اشك حسرت از ديده فرو مىريخت و اين اشعار را مىخواند :
چه كرده‌ام كه چو بيگانگان و بدعهدان * نظر به چشم ارادت نمىكنى سويم گرفتم آتش دل در نظر نمىآيد * نگاه مىنكنى آب چشم چون جويم ؟
مردم از اطراف‌ها گرد آمده تمسخر نموده مىخنديدند . گفتم : اى بيچاره ايرانيان بياييد و تماشا كنيد كه وجه استقراضى دولت ، كه شما را رهن گذارده و پول گرفته‌اند ، در كجا خرج و چگونه به مصرف مىرسد ! و امروز شنيدم در آن‌جا ديشب هزار و چهارصد فرانك صرف كرده‌اند . » بنده اوقاتم تلخ از اين سخنان شده با كمال خوددارى گفتم :
« صلاح مملكت خويش خسروان دانند * گداى گوشه‌نشينى تو جرمنا [ ژرمنا ] مخروش »
با كمالى خوشرويى گفت : « معلوم مىشود از گفته‌هاى من رنجيده خاطر گشته‌ايد . » گفتم : « نه ، بلكه طرز سخن چنين آمد . » سپس برخاسته كه خداحافظ كنم . گفت : « كى با يكديگر ملاقى شده صحبت خواهيم نمود ؟ » گفتم : « فردا به ورشو عازم هستم . آديو ، آديو ! « * » » پس از شنيدن اين سخنان از قول فرنگى ، ابراهيم بيگ رنگ و روى خود را باخت ، تا بناگوش مانند زعفران زرد گشت . ملاحظه كردم ديگر حالت نشستن ندارد ، كالسكه كرايه گرفته ، سوارش كرده ، به خانه آوردم ، يكسر رفت به منزل خود ؛ چون حالت صحبت و گفت‌وشنود نداشت ، من هم رفتم منزل خود كه شايد او خوابيده راحت بشود . بعد از ساعتى حاجى مسعود آمده گفت : « خانم خوابيده ؛ بيا ببين آقا چرا گريه مىكند ؟ » رفته داخل نشده گوش داده ديدم ابراهيم بيگ خود به خود مىگويد : « ايران ، ايران ، ايران ! اين چه مصيبت است به تو روى آورده ؟ تف بر تو باد اى روزگار غدار ! اين چه خوارى است كه از براى ايرانيان آماده نمودى ؟ اى وطن ، اى مادر عزيز ! اين چه نكبتى است كه از براى تو ابنائت روا ديده‌اند ؟ آيا تو آن ايران نيستى كه در عهد قديم گلستان ارم
هامش
* ( خداحافظ ، خداحافظ ! ) !A ? ? dieu , a dieu.