تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
شما به جاى طلا مس انگليس قرار گرفت . شنيده بودم كه در ايران كيمياگرى مىكنند و به حكم كيميا قلب ماهيت فلزات مىنمايند ، باور نمىكردم . ولى اكنون به چشم خود ديدم كه ماشاء الله استادان ماهر فرنگ و دانشمندان چابك دست غرب آن همه طلاى مسكوك بىغل و غش تمام عيار را در اندك زمانى به مس تبديل نمودند . حالا انصاف دهيد اهل غرب كيمياگرند يا مردمان شرق ؟ در حقيقت غربيان شايستهء صد هزار تحسين‌اند ، كه از قوهء هيچ ذىشعور شرقى اين‌گونه كيمياگرى برنمىآيد . همهء ملل غرب شب و روز فكر آن‌اند كه اقلا يك وجب به ملك خويش بيفزايند ، اما شما شرقيان چنان يا استراحت تمام خفته‌ايد كه هر روز وزراى بىدانش‌تان - كه تحرير القاب ايشان در دو سطر نگنجد - قطعه‌اى از ملك شما را به اجانب مىفروشند و شما ابدا از خواب غفلت و استراحت بيدار نمىشويد ، و آن همه ثروت را بىدردانه آورده در فرنگستان تلف كرده كيك‌تان هم نمىگزد ؛ و اين سفر سفر پنجم است . در يك نفر از شما اين حس و ادراك پيدا نشد كه بگوييد كجا مىرويد و چرا مىرويد ، براى چه مىرويد ، مال كه را مىبريد ؟ اسراف و تبذير چرا مىكنيد ، مگر « ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين » را نخوانده‌ايد ؟ زمانى كه از تشريف فرمايى شما ، شوخ و شنگان و دلبران قشنگ فرنگستان اطلاع مىيابند ، مسرور و خندان مژدهء قدوم منافع لزومتان را به همديگر داده مىگويند : « يار آمد و بار آورد . . . » اما حيف كه اين سخنان را مىگويند به كسانى كه در خواب‌اند ، نه گوشتان مىشنود و نه چشم‌تان مىبيند . اى مهمان عزيز ! مبادا شما از اين سخنان مكدر شويد . اين‌ها را بنده از سوز دل است كه عرض مىكنم ، نه از روى غرض و نفسانيت . زيرا بنده مدتى در ايران مانده ، از ايرانيان نهايت مهربانى ديده ، از ابتدا و انتها آيين و مذهب ايشان را ديده و خوانده و بسيار از رسومات‌شان را گرفته و پسنديده‌ام . از جميع مذاهب ، مذهب حنيف اسلام را پسنديده ولى از عدم سعادت به آن فيض عظمى فايز نگشته‌ام . اگر چنانچه دين و مذهب حنيف اسلام را موافق تبليغ حضرت محمدى - صلى إله عليه - و ائمهء هدى - عليهم السلام - پيروى كنيد ، هر آينه شرق و غرب عالم را مسخر خواهيد نمود - چنانچه در به دو اسلام كرديد - هيچ ملت به شما برترى نتواند جست . من قوانين اسلام را مىدانم و از مردمان بزرگ فراگرفته‌ام . زمانى كه در ايران بودم ، بر آن سر شدم كه قبول اسلام نموده در ايران بمانم ، ولى چون ديدم كسى از اوامر