تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
نمىدانم قبول خواهيد فرمود ؟ » گفتم : « بفرماييد ! » گفت : « شما را در نخستين پايه متفكر و اندوهناك مىبينم ؛ در كدام عالم سير داريد و فكر و انديشهء شما چيست ؟ » ديدم پارسى را چنان فصيح و روشن مىسرايد [ كه ] با آن‌كه من ايرانى ولى ترك زبان هستم در مصاحبت با او شرمسار خواهم گرديد . بىتحاشى گفتم : « آفرين بر شما ! فارسى را كجا ياد گرفته‌ايد كه مانند اهل شيراز تكلم مىفرماييد ؟ » گفت : « خوب دريافتيد ، هر چند تحصيل در دبستان‌هاى خودمان كرده‌ام ، ولى هشت سال در بوشهر و شيراز مأموريت داشتم و حال در مكتب شرقى برلن معلم لسان شرقى هستم . . . رشتهء سخن ار دست نرود ، سخن بنده [ را ] پاسخ دهيد ! پرسيدم در چه عالم سير و در چه انديشه غور مىفرماييد و در كدام عالم خود را مىبينيد ؟ » گفتم : « آفريدگار همه عالم يك است . » گفت : « آرى ! در يگانگى و بىهمتايى خدا سخنى نيست ، ولى چنان مىپندارم شما در انديشهء زندگانى اين‌جا و وطن مقدس خود فرورفته‌ايد . » گفتم : « همه جا خانهء عشق است ، چه مسجد ، چه كنشت ! » خندان خندان گفت : « با شما سر مباحثهء فلسفى ندارم . معلوم است انسان كامل بايد آن‌چنان باشد ، ولى مقصود من چيز ديگر است . از آن‌جايى كه حكماى شما مىگويند :
بهشت آن‌جاست كآزارى نباشد * كسى را با كسى كارى نباشد
پس بفرماييد ببينم به حكم اين فرد اين‌جا را بهشت بايد گفت و يا ايران شما را ؟ عجبا ما در بهشت هستيم يا شما ؟ » گفتم : « الدنيا سجن المؤمن و جنت الكافر . » بنياد قاه‌قاه خنديدن را داده و گفت : « نخست معنى كفر و كافر را بيان كنيد كه عبارت از چيست ؟ » گفتم : « بنده را آن درجه علم و معرفت نيست كه بتوانم در اين خصوص سخن رانم ، ولى اين‌قدر شنيده‌ام كفر به معنى انكار از حق و ستر نمودن و پوشيدن كلمهء حق است . هر كسى كه حق را مكتوم دارد كافر است . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 453 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو