فرنگى را در برلن نوشته است ؛ همهء دردها اينجاست . « بشنو از نى چون حكايت مىكند . »
گفتوگوى يك نفر ايرانى با يك نفر فرنگى در برلن
آنانكه وضع باغهاى ملى فرنگستان را ، در هنگام بهار و فصل تابستان ، مشاهده نمودهاند ، بر شكوه و جلوهء شبانگاه آنها كه شعاع چراغهاى الكتريك ساحت آنجا را منور و رشك باغ مينو مىسازد به خوبى آگاهاند . به جهت ايشان تعريف و توصيف نمودن البته بىجاست و همچنان از براى برخى مردمان خاورستان كه اين وضع محير العقول را نديدهاند ، تعريف آن بىحاصل است ، زيرا درخور گنجايش حوصله و پذيرايى اذهان آنان نيست . قبول ننمودن سهل است ، حمل بر مبالغه و دروغ نموده و بدين مصراع با طرف مقابل مقابله مىنمايند : « جهان ديده بسيار گويد دروغ ! »
بهتر آنكه از تعريف و توصيف صرفنظر نموده ، آغاز به اظهار مطلب شود . در ماه مه افرنجى 1902 ، شبى از شبها ، در برلن با يك نفر ايرانى رفيق بنده - كه اهل وطن بود - به عزم گردش از منزل خويش بيرون شديم . گردشكنان وارد باغ شده پس از اندك تفرج جهت آسايش در قناپه [ كاناپه ] نشسته براى رفع كسالت چايى خواستيم . هم به آشاميدن چايى مشغول و هم با ديدهء حيرت و غبطه به وضع زندگانى نيك و آسايش و خوشبختى اروپاييان نگران بوديم ، كه آن شب تار كوكب اقبال آن گروه بختيار را چهسان رخشنده به نظر درآورده ، و شكوه باغ را نيز از نظر دقت و ملاحظه دور نمىداشتيم و در آن انديشه بودم كه اين مغربيان وحشى چگونه اين همه اسباب آسايش را جهت خود فراهم آوردهاند و از پيروى كدام دانش و تدبير اين قطعهء زمين را ، با عدم استطاعت و استعداد ، از براى آرامش خود چون بهشت برين آراستهاند و نخستين نعمت بهشتى را كه مايهء حيات ابدى ساكنان آنجا و بلكه از لوازم حياتيهء دو جهان است ، يعنى آزادى خيال ، چگونه به چنگ آوردهاند و امر معيشت خود را در سايهء تربيت كدام دانشمندى به اين پايه رسانيده و بدين اصول و مايه ترتيب و تنظيم دادهاند . اين فكر و خيال مرا مستغرق درياى حسرت و انفعال نموده ، مات و متحير غرق بحر انديشه بودم كه ناگاه نظرم به دو مرد و زن افتاد ، كه نزديك ما سرپا ايستاده در جستوجوى جاى نشستن بودند . چون اطراف و تمام ميزهاى ميان باغ را گرفته