پوسيده مغز بس كه صراحى كشيدهايد * خمر است يارتان [ و ] قمار است كارتان
تا بارتان شراب شد و كارتان قمار * بىدرد و عار گشته صغار و كبارتان
در ملكتان به سير بدند اهل شرق و غرب * در ملك غير ، سيركنان شهريارتان
ذوقى كه شاه ديد ز « استاند » و « مرمباد » * آن ذوق را نداشت مگر كوهسارتان ؟
پاريسيان ز حسرت « فرس » اند جان به لب * پاريس برده از چه دل پارستارتان ؟
داغ از براى باغ فرنگى ، رجال پارس * جان فرنگ داغ ، پى لالهزارتان
كى دست صنع خلق تواند صفا دهد * صانع صفا كه داده ابر لالهزارتان
برگو ز من رجال شهنشاه پارس را * از رى چرا به پارس نيفتد گذارتان ؟
پاريس نيست قطعهء جنت ، بود و ليك [ ؟ ] * هرگز ازو فزوده نگردد فخارتان
از باد اوست آتشتان شعلهور ولى * از خاك پارس آب گرفته عذارتان
چون پول پارس مصرف پاريس مىكنيد * يزدان كند به روز جزا شرمسارتان
آباد شد اروپ به تبذيرتان ولى * ويران فتاده قلعه و برج حصارتان
نظم « منير » لؤلؤ عمان حكمت است * در گوش هوش باد ، هلا ، گوشوارتان !
حاجى تبريزى با افسردگى تمام گفت : « اين اشعار شما را غم افزود . حالا نگارشات اين نمره را بشنويد كه حكايتى است شنيدنى . صحبت يك نفر ايرانى با يك نفر