تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
پوسيده مغز بس كه صراحى كشيده‌ايد * خمر است يارتان [ و ] قمار است كارتان تا بارتان شراب شد و كارتان قمار * بىدرد و عار گشته صغار و كبارتان در ملكتان به سير بدند اهل شرق و غرب * در ملك غير ، سيركنان شهريارتان ذوقى كه شاه ديد ز « استاند » و « مرمباد » * آن ذوق را نداشت مگر كوهسارتان ؟ پاريسيان ز حسرت « فرس » اند جان به لب * پاريس برده از چه دل پارستارتان ؟ داغ از براى باغ فرنگى ، رجال پارس * جان فرنگ داغ ، پى لاله‌زارتان كى دست صنع خلق تواند صفا دهد * صانع صفا كه داده ابر لاله‌زارتان برگو ز من رجال شهنشاه پارس را * از رى چرا به پارس نيفتد گذارتان ؟ پاريس نيست قطعهء جنت ، بود و ليك [ ؟ ] * هرگز ازو فزوده نگردد فخارتان از باد اوست آتش‌تان شعله‌ور ولى * از خاك پارس آب گرفته عذارتان چون پول پارس مصرف پاريس مىكنيد * يزدان كند به روز جزا شرمسارتان آباد شد اروپ به تبذيرتان ولى * ويران فتاده قلعه و برج حصارتان نظم « منير » لؤلؤ عمان حكمت است * در گوش هوش باد ، هلا ، گوشوارتان !
حاجى تبريزى با افسردگى تمام گفت : « اين اشعار شما را غم افزود . حالا نگارشات اين نمره را بشنويد كه حكايتى است شنيدنى . صحبت يك نفر ايرانى با يك نفر
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 450 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو