حق نعمت ناشناس و مردمى بس ناسپاس * كلهشان بىمغز و دل بىعلم ، مانا اهرمن
سر تهى از عقل و تن همچو جوالى پر ز كاه * فكر غالب در فتن ، انديشه عاجز از فطن
گوش هش كن باز و بشنو از چه مىنالد حزين * اين همايون چشم ايران دخت ، با قلبى حزن
نالههاى دردخيزش سخت سوزاند دلم * مرد را سوزد دل آرى چون بنالد زار زن
زار مىنالد كجا رفت آن يل اسفنديار * چند جهل ارجاسب آسا كرده بر من تاختن ؟
ز اسكناس اشكبوس روس ، طوس از باد حرص * آتش اندر خاك فيروزه زد و آب تژن
خيز از خاك سيه اى پور دستان يك زمان * جوشن مردى بپوش و توسن همت فكن
ديو اسپد پربيانى [ پرنيانى ؟ ] هست و پر جادو و مكر * دست آخر برگشا ، جلد از تن جادو بكن
نالهء اين نازنين در حضرت شه شد قبول * تا مظفر شاه عادل شد شهنشاه زمن
تا سرير جم شرف از اين همايون شاه يافت * شد متاع جهل ، رايج آمدستى علم و فن
طلعت خورشيد دارد با دل شير ژيان * گوئيا خور از كلاهش نقش بسته بر پرن
شاه چون بيخ قوى پى هست ، ايرانش چو بار * شاه چون جان مقدس هست ، ايرانش چو تن
ايضا قصيدهء وطنيه از نامهء مقدسهء حبل المتين
دشمن گرفته دور به دور ديارتان * اى قوم از چه نيست جوى ننگ و عارتان ؟