تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
شيخ اگر نام وطن نشناخت معذورش بدار * اين وطن نامش بود ايران ، بيا بشنو ز من باشد اين ايران به جاى روح جسم آسيا * آسيا باشد صدف ، ايران بود درّ عدن اين همان ايران بود اى عاقل از دور سلف * در هوايش خفته اندر خاك چون پور پشن اين همان ايران بود كز سطوتش مانند بيد * لرزه افتادى به جسم پردلان اندر اتن فى المثل دنيا چو هامون ، دشت سبزش آسيا * اندر آن وادى بود ايران ، هلا باغ سمن نونهالانش سمن خدّ ، سرو قد ، سيماب ساق * پشت سنبل خم نموده از خم زلف شكن خواب نرگس برده از چشمان مسكين در سكوت * آب حيوان داده از لب‌هاى شيرين در سخن اين همان ايران كه شد بهرام در هجرش به هند * سبز شد از گريه‌اش صحراى قنوچ دكن اين همان ايران كه شد بر آستانش دادخواه * از جفاى دهر هر سلطان كه گشتى در حزن اين همان ايران كه بهر يارى زنهار جوى * قهرمان لشكر قهار او زد بر يمن اين همان ايران كه هر نعمت در او آماده است * آن‌چه داده وعده در فردوس اعلى ذو المنن دشت‌هايش همچو جنت ، خلق‌هايش همچو حور * چشمه‌هايش همچو كوثر ، نهرهايش چون لبن با كيان بود اين همايون ملك ايران قرن‌ها * گشته اين يا بركيان با ماكيان اكنون قرن ماكيان جمعى جهول و سفلهء نادان ، رذيل * نى مروت در يكى تن ، نى محبت در دو تن