تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
اين‌ها به ملاحظهء اين‌كه كرايه و گمرك نخواهند داد ، هر خرت و پرتى كه از كار افتاده و پس مانده پيش‌شان آمد بىملاحظه مىخرند . ديروز يكى از آن‌ها به معيت خود مرا به مغازهء بلورفروشى برد . به جان عزيزت سوگند ، چهار هزار ليرا مال خريد كه در ميان آن‌ها نه يك آويزه و چهل چراغ بود و نه لانپه [ لامپا ] و نه يك جفت جار ؛ همه سامان روى ميز و اسباب مشروبات از تنگ و گيلاس و غيره بود . هرچه به فارسى گفتم : « جناب . . . سلطنه ، اين‌ها گران است ! » اعتنا به سخن من ننمود ؛ چه فروشندهء مادموازل ، دختر ظريف قشنگ شيوه‌باز خوش صورت و نيكو اطوار بود ، متصل به شيوهء مخصوص فرنگيان تبسم‌كنان مال نشان مىداد و مىنوشت . دو ساعت ما را اكرام تمام نمود . آبجو و سيغاريت مىآورد تا اين‌كه خريد تمام شد . حساب را جمع بسته هشتاد و يك هزار فرانك شد . قدرى پول داد ، امر نمود ببندند . نمىدانم اين همه پول را از كجا تحصيل كرده‌اند كه مانند ريگ بيابان خرج مىنمايند ؟ با اين مداخل دولت و اين‌گونه مخارج در حيرتم كار به كجا خواهد كشيد .
بر احوال آن شخص بايد گريست * كه دخلش بود نوزده خرج بيست
منظور و غرض از نوشتن اين مطالب آن است كه به ابراهيم بيگ ترك بگوييد در مقابل آن همه دعوا و مجادله كه با من در اوتل « اروپانتال » كرده و سخنان سخت كه - هرگز از او چشم نداشتم - دربارهء من گفت ، زحمت كشيده بيايد پاريس و مصارفش را من مىدهم ، خودش به چشم خود ببيند و ديگر مرا خارج از محبين وطن نشمارد و مذمت نكند . بگو « اى تركه غصه نخور ، ديدى كه شلوغ است تو شلوغ‌تر باش ! خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو ! بگذار اين بىدردان فكر خود نمايند و غصهء خود خورند ! » مثل مشهور است ، روزى دهقانى آمد كه گاو خود را به شخم برد . گاو خفته ، هرچه زد برنخاست ؛ بالأخره به تنگ آمد چوب را از دست بينداخت و گفت : « بخواب صاحب مرده ! فردا كه زمستان رسيد و طلبكار آمد خواهيم ديد مرا خواهد فروخت يا تو را . » الحال ، همان مثل در حق آن‌ها شامل است ؛ اگر خدا نكرده بلايى به ايران نزول يابد نخستين به خانهء امرا و وزرا نازل خواهد شد ، زيرا عمارت ايشان بزرگ و قابل سكونت است ؛ ولى تجارت يك نفر تاجر و زراعت يك نفر دهقان از دستش نخواهد رفت ، بلكه تقويت هم خواهد يافت ؛ چنانچه در مصر و هند و ساير ممالك مفتوحه مشاهده مىشود ، پيشه‌ور در پيشهء خود باقى و چيزى از وى نخواهد كاست ولى هيچ
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 445 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو