نموديم . شب بعد حاجى مسعود آمده گفت : « حاجيه خانم تو را مىخواهد . »
رفتم . مادر و فرزند نشسته بودند . سلام دادم .
حاجيه خانم گفت : « ميرزا يوسف ! ما با ابراهيم در دعوا هستيم . قرار گذاشته كه هر چه تو بگويى قبول كنيم . »
گفتم : « چه چيز است ؟ »
گفت : « من مىگويم اطاقهاى بالا را تعمير نموده ، رنگ بزنيم و كاغذها را عوض كنيم .
ابراهيم راضى نمىشود ، مىگويد لازم نيست . خيال من اين است كه همه چيز تازه باشد كه بسى آرزو دارم . تو چه صلاح مىدانى ؟ »
گفتم : « البته تعمير چهار اطاق هم سى ليره مصارف بيش ندارد ، حال كه اينقدر خرج كردهايم ، اين هم لازم است كه كاغذهاى اطاق هم عوض شود . بنده سركار عليه را تصديق مىنمايم ، البته بيگ هم راضى خواهد شد . »
ابراهيم بيگ هم سربجنبانيد ، خداحافظ كرده بيرون آمد . ديدم محبوبه پشت در ايستاده منتظر است . گفت : « يوسف عمو ! مىترسيدم بگويى لازم نيست . خدا شما را عمر بدهد ! ممنون شدم اما از كاغذها مستوره بياور من خود انتخاب كنم كه به رنگ پردهها وفق دهد . »
گفتم : « مترس ! پردهها را هم عوض خواهم كرد ، كه همه نو و مطابق باشد . »
بسيار مشعوف شده و رفت .
امروز رفتم بازار ، تلگراف بود كه در پاريس به شاه از آنارشيستها يك نفر تير خالى كرده ولى خطا نموده . گويا در كالسكه شاه صدر اعظم و وزير دربار با هم سوار بودهاند .
وزير دربار بازوى آن خطاكار را گرفته ، طپانچه از دستش به در كرد . از جسارت و جوانمردى وزير دربار بسيار تمجيد كردهاند و حضرت شاهنشاهى اصلا به متانت و وقار و تمكين خود خلل وارد نياورده و گردش را متوقف نفرمودهاند . شجاعت و دليرى اهل آسيا در نظر فرنگيان آشكار گشته ، اهالى از اطراف به « هورا ! هورا ! زنده باد پادشاه ايران ! » بلندآواز گشته شكرها مىنمايند كه وزير دربار حضرت شهريارى بسيار دلاورى كرده ، نگذاشت نام ملت فرانسه را در تواريخ مهمانكش بنويسند . بعد از استماع اين خبر مسرت اثر ، مراجعت نموده ، به ابراهيم بيگ مژدهء حراست خداوند حافظ را كه وجود مسعود حضرت ظل اللهى را از كيد اعدا مصون داشته و غيرت و شجاعت وزير دربار را كه با عنايت خالق بىچون دشمن را دستگير نموده ، ايران و ايرانيان را از يتيمى رهانيده ، حق بزرگى در ذمهء پادشاه و پادشاهپرستان گذاشته است ، رسانيدم . ابراهيم بيگ از
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 442
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٤٢