استماع اين خبر بهجت اثر سجده شكر نموده فى الفور انگشتر ياقوتى كه در انگشت داشت درآورده و مژدگانى به من اعطا نمود و گفت : « حقيقتا جانم قربان چنين پادشاه با جسارت و وزير با حميت باد ! كه در آن هنگامه چهقدر جسارت و شجاعت لازم است كه انسان خود را گم نكند و كسر و نقصان به متانت خود وارد نياورد . واقعا شجاعت اهل آسيا موروثى است . « رسيده بود بلايى ولى به خير گذشت . »
منتظر بوديم كه روزنامهها تفصيل را بنويسند . بعد از دو هفته مهدى بيگ و حاجى محسن آقا با حاجى . . . تبريزى وقت ناهار تشريف آوردند . حاجى آقا تبريزى گفت :
« ابراهيم بيگ ! از رفيق شما كاغذى هست . تفصيل گلوله انداختن آن آنارشيست به شاه را نوشته ، ولى نصف كاغذ به شما راجع است . »
پرسيدم : « رفيق ايشان كيست ؟ »
گفت : « رضا خان مازندرانى ، كه مدتى است رفته در فرنگستان ، جهت « اكسپوزيسيون » در پاريس است . »
ابراهيم بيگ گفت : « حاجى بدت نيايد ، رضا خان آدم خوب و متين نيست ؛ من در اينجا او را آدم پخته دانستم ، با او سفر كرده ديدم مشتبه است . فقط بعض جفنگيات و لاطايلات را زبانى ياد گرفته ، خود را عالم و دانشمند مىشمارد . من به شما نگفتم در ميان ما كدورت و نقار پيدا شده ، قهر كرده از او دورى گزيدم . »
حاجى گفت : « آن هم به اين سبب به شما سلام رسانيده و مطلب مكتوب را به شما خطاب كرده . گوش دهيد بخوانم ببينيد چه نوشته است ! »
عنوان كتاب رضا خان از پاريس
اى كاش دوست شما ابراهيم بيگ ترك در پاريس بودى و به رأى العين حركات نامناسبانه و كردارهاى ناپسندانه و بىمزگىها و بىعارىهاى اين حشرات را مىديد ، شايد از آن تعصب خشك بىجا خلاص مىشد . مكرر به او گفتم كه ايران با اين رجال اصلاحپذير نيست ، بىخود خود را رنجه مدار و خيال آسودهدار ! از بنده رنجيده و قهر نمود و جدايى گزيد . به حق نان و نمك كه با هم خوردهايم ، در ميان اين گروه كه همگى از اولياى سلطنت به شمارند يكى را نديدم كه پيروى افكار ابراهيم بيگ را بنمايد و بلكه از خيال آنان هم نمىگذرد .
يك نفر پيدا نمىشود كه از توپخانه و سربازخانهء فرنگستان صحبت به ميان آرد و از علوم متنوعه و معارف ايشان سخن راند و آرزوى ترقى در دل داشته باشد ؛ و