قصيدهء وطنيه من كلام بديع
« چرا نمىنگرى حالت فكار وطن * مگر نمىشنوى نالههاى زار وطن ؟
ز جهل هموطنان ليل شد نهار وطن * خزان شدهست ز بىدانشى بهار وطن
عليل گشته مزاج وطن ، طبيبى كو * كز التفات نمايد علاج كار وطن ؟
چرا به فكر همى نيستند اهل وطن * كه بس مخوف بود حالت فكار وطن ؟
ز روزگار وطن بيش از اين مشو غافل * كه شد ز غفلت ، آشفته روزگار وطن ! »
در اينجا همه را رقت دست داده ، ابراهيم بيگ دست به روى گذاشته هاىهاى گريه مىكرد و حاجى محسن آقا گفت : « هنوز وقت گريه نيست گوش بده تا آخر ! »
« به جبر و كسر وطن كوششى ببايد كرد * كه آب رفته بيايد به جويبار وطن
وطن چو جان عزيز است خوار مپسندش * كه به ز صبح غريب است شام تار وطن ! »
ابراهيم بيگ گفت : « بلى والله ، بلى والله ! »
« ز اضطرار ، وطن مورد ترحم شد * چرا تو رحم نيارى به اضطرار وطن ؟
ز گلستان وطن گر خلد به پا خارى * غمين مباش ز گل بهتر است خار وطن
نبى سروده كه حب وطن ز ايمان است * چرا نمىشوى از جان تو دوستار وطن ؟
فداى همت آن مردمان باغيرت * كه گشتهاند به جان عاشق نگار وطن
نمردهاند كسانى كه جان خود كردند * ز روى غيرت و مردانگى نثار وطن »
ابراهيم بيگ گفت : « اگر نمردهاند ، پس كجا هستند ؟ »
« در اين زمانه كسى صاحبنظر باشد * كه جاى سرمه به ديده كشد غبار وطن
بسان كشتى بىناخداى و بىلنگر * رها شده است ز كف دامن قرار وطن
نمودهاند هجوم از دو سوى خصم قوى * يكى ز سوى يمين و دگر يسار وطن
نهنگى از سوى دريا ، پلنگى از صحرا * دهان گشوده پى خوردن شكار وطن
حصار محكمى از علم كن كه ماند نيك * ز دستبرد اجانب مصون حصار وطن
ز بس نقود وطن را فرنگيان بردند * خلل رسيد به اركان اعتبار وطن