تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
به راه حفظ وطن رنج اگر برى غم نيست * كه به ز گنج بود رنج بىشمار وطن كجاست آن‌كه نمايد ز راه دلسوزى * بيان حال وطن را به شهريار وطن ستوده خسرو عادل مظفر الدين شاه * وجود او سبب شأن و افتخار وطن بلند مرتبه شاهى كه در جهان باشد * كه حق سپرده به دست وى اختيار وطن »
ابراهيم بيگ بىاختيار گفت : « بگوييد آمين ! » - همه آمين گفتند .
« حسن حديث وطن را به وجه احسن گفت * كجاست آن‌كه بگردد معين و يار وطن ؟ بديع و نغز از آن رو بود كه شعر « بديع » * نمونه‌اى است ز اشعار آبدار وطن »
همگى دستمال درآورده اشك از چشمان پاك كردند ، و بديع را ثناخوان و دعاگو گشتند . ابراهيم بيگ گفت : « اى داد و بيداد ! چنين روزنامه‌اى كه داراى چنين پندنامه‌هاست قدغن مىنمايند كه به وطن نرود و اهل وطن كلام شيرين او را نشنوند ، ناله و زارى از براى وطن نكنند ، از دست ظالم تظلم ننمايند و بر ظلم نشورند ؟ اين چه بدبختى است كه ما را دامن‌گير شده ؟ هر طبقه از ملت را خواندن روزنامه لازم و چه‌قدر لذت و منافع مادى و معنوى مىبخشد ؛ اصحاب اغراض فاسده ، محض از جهت ستر قبايح اعمال ناشايست خويش ، ملت محترمه را از فيض خواندن چنين نامهء مقدس محروم و بىبهره گذارند . و حال آن‌كه حبشيان و زنجيان [ زنگيان ] در صحراى افريقا امروز مالك روزنامه و معارف شده‌اند ، همه از سوء رفتار و بدى كردار آنا فانا باخبر مىشوند ؛ كه در دنيا مدنى الطبع بايد بود و انسانيت حقيقى بايد آموخت . سابق ، علوم و فنون از ايران به عموم دنيا منتشر و سارى گشته . اكنون ، مع التأسف ، از حليهء انسانيت عارى و از زيور مدنيت خالى ، از كيفيت حالات سكنهء روى زمين بىاطلاع شده‌ايم . استحضار و اكتساب لباس مدنيت را منافى دولتخواهى به خرج داده ، و دولت را اغوا مىنمايند . با هزار غم و الم ماتم‌دار و مصيبت‌زده - گويا « صم بكم فهم لا يعقلون » در شأن ما نزول يافته - و از هيچ يك ما صدا درنيايد . بالجمله ، مجلس به همين صحبت‌ها ختم شده هر يك به مقام خويش بازگشت