تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
مطالعهء آن نامهء مقدس محروم و بىبهره گردانند ، كفى بالله نصيرا » . بعد از شام در زدند ، حاجى مسعود آمده عرض كرد : « حاجى محسن آقا با مهدى بيگ‌اند . » ابراهيم بيگ گفت : « بالا چراغ بگذارند ، بگو بفرماييد ! » برخاسته رفتيم بالا ، حاجى محسن آقا گفت : « يوسف عمو ! حبل المتين آمده ، قصيدهء وطنيهء در او مندرج بود ، به مهدى بيگ گفتم برويم قصيده را پيش ابراهيم بيگ بخوانيم و يوسف عمو بنويسد ؛ قبل از صحبت : « بشنو از نى چون حكايت مىكند . » قصيدهء وطنيه من كلام بديع
تا كى اى شاعر سخن‌پرداز * مىكنى وصف دلبران طراز دفترى پر كنى ز موهومات * كه منم شاعر سخن‌پرداز ذم ممدوح گه كنى ز غرض * مدح مذموم گه كنى از آز مىزنى لاف گاه از عرفان * در حقيقت سخن كنى و مجاز از پى وصف يار موهومى * گاه اطناب ، گه دهى ايجاز گويى اى رشك دلبران طراز * خوانى اى قبله‌گاه اهل نياز طره‌ات در مثل بود طرار * غمزه‌ات در صفت بود غماز متماثل بود رخت با ماه * متمايل قدت بود از ناز تلخ از حسرت تو شد كامم * فاش از محنت توام شد راز از فراغت در آتش حسرت * چند باشم همى به سوز و گداز اين سخن‌ها اگر برى بازار * نخرندش ز تو به سير و پياز مىنگويى چه ژاژ خاى بود * كه به ميدانش آورى تك و تاز غصهء قيس و قصهء ليلى * حرف محمود و سرگذشت اياز كهنه شد اين فسانه‌ها يكسر * كن حديث نوى ز سر آغاز بگذر از اين فسون و اين نيرنگ * ديگر از اين قبل فسانه مساز گر هواى سخن بود در سر * از وطن لااقل سخن گو باز هوس عشق بازى ار دارى * با وطن هى قمار عشق بباز از وطن نيست دلبرى بهتر * با وطن دل بده ز روى نياز شاهد شوخ دل‌فريب وطن * با رقيب خطر شده همساز
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 438 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو