مطالعهء آن نامهء مقدس محروم و بىبهره گردانند ، كفى بالله نصيرا » .
بعد از شام در زدند ، حاجى مسعود آمده عرض كرد : « حاجى محسن آقا با مهدى بيگاند . »
ابراهيم بيگ گفت : « بالا چراغ بگذارند ، بگو بفرماييد ! »
برخاسته رفتيم بالا ، حاجى محسن آقا گفت : « يوسف عمو ! حبل المتين آمده ، قصيدهء وطنيهء در او مندرج بود ، به مهدى بيگ گفتم برويم قصيده را پيش ابراهيم بيگ بخوانيم و يوسف عمو بنويسد ؛ قبل از صحبت : « بشنو از نى چون حكايت مىكند . »
قصيدهء وطنيه من كلام بديع
تا كى اى شاعر سخنپرداز * مىكنى وصف دلبران طراز
دفترى پر كنى ز موهومات * كه منم شاعر سخنپرداز
ذم ممدوح گه كنى ز غرض * مدح مذموم گه كنى از آز
مىزنى لاف گاه از عرفان * در حقيقت سخن كنى و مجاز
از پى وصف يار موهومى * گاه اطناب ، گه دهى ايجاز
گويى اى رشك دلبران طراز * خوانى اى قبلهگاه اهل نياز
طرهات در مثل بود طرار * غمزهات در صفت بود غماز
متماثل بود رخت با ماه * متمايل قدت بود از ناز
تلخ از حسرت تو شد كامم * فاش از محنت توام شد راز
از فراغت در آتش حسرت * چند باشم همى به سوز و گداز
اين سخنها اگر برى بازار * نخرندش ز تو به سير و پياز
مىنگويى چه ژاژ خاى بود * كه به ميدانش آورى تك و تاز
غصهء قيس و قصهء ليلى * حرف محمود و سرگذشت اياز
كهنه شد اين فسانهها يكسر * كن حديث نوى ز سر آغاز
بگذر از اين فسون و اين نيرنگ * ديگر از اين قبل فسانه مساز
گر هواى سخن بود در سر * از وطن لااقل سخن گو باز
هوس عشق بازى ار دارى * با وطن هى قمار عشق بباز
از وطن نيست دلبرى بهتر * با وطن دل بده ز روى نياز
شاهد شوخ دلفريب وطن * با رقيب خطر شده همساز