خلاصه ، واقف خود باش چشم خود كن باز * مشو فريفتهء اين گروه بىناموس
علاج واقعه قبل از وقوع گر نكنى * ز كار خود بشوى نادم و خورى افسوس
اگر بمانى چندى دگر بدين منوال * نهال كفر شود در ديار تو مغروس
به جاى صيحهء بانگ اذان نخواهى ديد * به غير رشتهء زنار و نغمهء ناقوس
خموش باش « بديعا » كه در جهان ما نيز * نمودهايم ترقى ولى بسى معكوس ! »
حاجى تبريزى با وجد و طربى عجيب گفت : « خدا توفيق دهد اينگونه شعرا را ! اگر عموم شعراى ما در اين مسلك قدم زده ، آواز يكديگر داده داد وطنپرستى مىزدند ، يقينا ما را از گرداب مهلك جهالت به ساحل نجات و از تيه گمراهى به شاه راه هدايت و سعادت مىرساندند و نهال معرفت در دل ما غرس مىكردند ، نه مانند امروز اهل وطن ما در ظلمتكدهء جهالت و نادانى نشسته مرثيهء وطن خوانده گريه كردندى . ادبا و شعراى ساير اقوام و ملل چون قبل از وقت از اين مراثى خوانده جريدهنگاران اشك قلم فصاحت شيم را بر صفحهء اوراق ، قبل از نزول بلا ، جارى ساخته آواز نالهء جانگدازشان در مسامع آحاد و افراد طنينانداز شده از خواب غفلت بيدار و از غرور حيرتشان هشيار ، افراد ملت هم خدمات آنها را تقديس و تكريم نموده بر احترام و قدرشان افزودهاند ؛ ولى ما ايرانيان بدبختانه يك روزنامهء حبل المتين داريم آن هم خارج از وطن ، و نگارشات و نصايح حكيمانهء او را با نظر حقارت ديده و حكايت گربه و موش و دزد و قاضى مىپنداريم و به جاى تعظيم و تكريم از بىحرمتى در حق مدير محترم آن چيزى فروگذار نمىنماييم . واقع ، جاى آن دارد كه گفته شود كه « من نمىشنوم بوى خير از اين اوضاع . » در حقيقت ، بايد گفت قلوب ما مرده است . « عيسى دمى كجاست كه احياى ما كند ؟ »
ابراهيم بيگ ، با حالى كه معلوم بود كه هيچ جواب اين سخنان ندارد گفت : « شما هم پس از سه و چهار سال از اين مقوله صحبتها فراغت حاصل خواهيد نمود . نقصان ما اين است كه دير بيدار شدهايم . هر چند دير آمده ولى در نبسته و عن قريب گل اميد مىشكفد و نسيم رحمت مىوزد .
باش تا صبح دولتت بدمد * كاين هنوز از نتيجهء سحر است . »