ريختند . حقيقتا مشاطهء قدرت ، محبوبه را چنان هر هفت نموده و به قلم قدرت نقش كشيده بود كه عقل از نقشبندى آن محبوب القلوب در درياى حيرت غوطهور مىشد .
حاجت مشاطه نيست روى دلآرام را
در منزل خود نشسته بودم . ناگاه محبوبه را كشان كشان پيش من آوردند : انگشتر نشان در انگشت و شال عروسى در سر . حيا مانع از آمدنش بود . داخل شده تعظيم كرد . نگاه كردم : چه محبوبه ؟ زيبايى و رعنايى او مسلم ! « على الخصوص كه پيرايهاى بر او بستند . » بىاختيار گفتم : «
فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ
! به قامت چو سرو [ و ] به رخسار ماه ! »
با حجاب تمام آمد دستم را بوسيد . رقت مرا دست داده ، بداهتا اين شعر را انشاد كرده گفتم :
« الله تعالى ان شاء الله * بخت شما را فيروز كند
اختر شما را آشتى داده * روز شما را نوروز كند ! »
سكينه بنا كرد به خنديدن : « ها ، ها ، ها ، ها ، والده والده يوسف عمو شاعر اولوب ! ها ، ها ، ها ، ها ، ها » تمام خانمها : « ها ، ها ، ها ، ها ، شاعر شاعر شاعر باشى ! ها ، ها ، ها . » مىخنديدند .
به سكينه گفتم : « هايدى شيطان ! مرا مسخره كردى ؟ »
باز : « ها ، ها ، ها ، شاعر ، شاعر . »
ناچار من گريختم . آنها متصل مىخنديدند ، امروز با مسرت تمام و فرح مالاكلام گذشت . محبوبه دماغش ششدنگ خوش ، عجب عالمى دارد . واقعا عجب خلقتى ، و عجب قانونى است ! اگر انسان درست غور و تأمل نمايد ، مىفهمد چه مرحلهها و چه مقامات طى مىكند . ولى افسوس صد افسوس كه بقا و ثباتى در كارهاى دهر نيست . گل بىخار ، نوش بىنيش ، شهد بىزهر زمانه ندارد . نوش و نيش و غم و شادى توأم و به هم آميخته است .
امشب به خانهء حاجى محسن آقا جمع شده قدرى شوخى و ظرافت [ با ] ابراهيم بيگ نموديم ، حاجى محسن آقا گفت : « حبل المتين قصيدهء وطنيهاى درج نموده ، گوش دهيد تا بخوانم :
قصيدهء وطنيه ، من كلام بديع
الا بكوش به حفظ ديانت و ناموس * كه گشته رايت اسلام در جهان معكوس