عرض كردم : « در مرض ابراهيم بيگ من با محبوبه هم اسرار شدم . خودم به محبوبه مىگويم و اجازه مىگيرم . »
شب رفتم منزل محبوبه ، گفتم : « خانم كوچك ! تو نذر كرده بودى در پيش بىبى برقصى ، روز دوازدهم ماه مهمان داريد ، موقع رقصيدن است . »
خنديد و گفت : « چه مهمانى است ؟ »
گفتم : « كار خير است . »
كمكم از كنايه به صراحت كشيده ، بيان كردم « جواب بگو ! »
سر به زير افكنده خاموش شد .
گفتم : « جواب بايد بدهى . چه ، اين رسم و شرعى است . »
به همان حالت محجوبى گفت :
« زنده جاويد كيست ؟ كشتهء شمشير دوست * دل كه مرا در بر است به كه به زنجير دوست . »
گفتم : « شاعره خانم ! در اين موقع جواب صريح بايد . كشتهء بند و زنجير مناسبت ندارد ، شعرى بگو كه حيات و مباركى در او باشد . »
گفت : « شعر از من نيست ، مال قاآنى است . »
بىاختيار بر زبانم جارى شد ، گفتم : « مبارك باشد ! راضى هستى ؟ »
سكوت كرد ، معلوم است كه سكوت به معنى رضاست .
رفتم پيش ميرزا عباس ، گفتم : « به ابراهيم بگو با هم برويم شال و آيينه و انگشتر بگيريم ، تا دوازدهم ماه حاضر باشد . »
آدم فرستاديم آمد . ديديم آن هم خجالت مىكشد ، و گويا رودرواستى دارد .
گفتم : « نور ديده ! اين حكمى است از احكام خدا و سنت محمد مصطفى ( ص ) . خدا به همه قسمت كند ! در اين مورد سر زير افكندن لازم نيست . بايد با كمال دلخوشى و شادمانى آغاز به كار نمود . »
هيچ نگفته ، صد و پنجاه ليرا چك بانك نوشته به من داد و گفت : « از بانك بگيريد و هرچه لازم است ابتياع نماييد . بردن من ضرور نيست . »
بالجمله اشيا را خريده ، بردم . حاجيه خانم پسنديد و از مهمانان وعده گرفت . شيرينى و لوازمات ديگر هم حاضر شد . روز دوازدهم كالسكه را بستند . ابراهيم بيگ با ميرزا عباس سوار شده رفتند به گردش . مهمانان از خاتونان عرب و عجم بسيار جمع شده بودند . چنانچه قاعدهء زنان است به محبوبه زينت دادند . زلفش را شانه زده پريشان