امين السلطان را بوسيده و او را سجده مىكنند كه در اين سفر در ركاب باشند و مايهگذارى زياد هم در اين باب مىنمايند و اشخاصى كه در عزل امين السلطان بدگويى از او كرده بودند ، پس از منصوبى وى ، بعضى را خانهنشين و برخى را آواره از وطن نمود ، همه را پراكنده ساخت . فعلا در همهء ولايات هم اغتشاش است و حكام را رعايا بيرون مىكنند و خانهها را هم تاراج مىنمايند . از آن جمله در تبريز خانهء نظام العلما و خانهء برادرش علاء الملك - كه سفير كبير پاىتخت عثمانى است - تاراج و يغما نمودند ، به بهانهء اينكه گندم انبار كرده و نمىفروشند و حال آنكه از علاء الملك يك من گندم بيرون نيامده ، بسيار مظلوم واقع شد . آدم بدى نيست . از قرارى كه مىگويند اين يغماگران را به جهت امير نظام مهيا كرده بودند . از بركت تمهيد امير نظام خانهء علاء الملك فديهء نجات او گشت . غرض ، خبر خوش در ميان نيست . زياده جسارت گرديد . خدمت عمو يوسف سلام مخصوص دارم . اقل حسن كرمانى .
امروز ميرزا عباس آمد مرا كشيد به گوشهء باغچه گفت : « پس از گفتوگوى بسيار ابراهيم بيگ را راضى به تأهل نمودم ، ولى مىگويد شيرينى بخورند لكن عروسى سال آينده بماند ؛ خيال دارد عيش بزرگى برپا و عروسى مطنطنى بكند . چنانچه گفت « خويش و اقوام داريم ، لازم است از ايران و اسلامبول و غيره همه را سه چهار ماه پيش وعده بگيريم . » و سپرده است كه به حاجيه خانم بگويم كه مراسم ازدواج او ، از من البدو الى الختم ، به رسوم ايران بايد اجرا شود ، در هيچ امر تقليد از رسوم عرب و ترك و فرنگ نكنند . »
رفتم به حاجيه خانم گفتم . بسيار مسرور و شادمان گرديد . امر كرد چند نفر از زنان همسايه و آشنايان را جهت روز دوازدهم وعده بگيرند ، و به بنده هم گفت يك طاقهء شال و يك حلقهء انگشتر با يك عدد آيينه بگيرم . اگرچه همهء اينها در خانه موجود بلكه زياد بود ، لكن خيالم قوت گرفت كه همگى به اسم محبوبه خريد شود .
گفتم : « بيگ سپرده است جميع آداب و رسوم ايرانى مرعى شود . »
گفت : « خيلى خوب ، اما من از شما توقع دارم كه اينها هر دو پدر ندارند ، شما وظيفهء پدرى را در عهده گيرى ، كه غير از شما كسى را نداريم ؛ من هم مادر هر دو هستم ، اما بايد اول از محبوبه اجازه بگيريم ، بفرستم زهرا خانم ، مادر رفيقه ، بيايد از محبوبه اجازه بگيرد . »
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤٣١