دولت انگليس در بوشهر به اسم وصول طلب خود عسكر پياده كرد ولى غرض اصلى انگليس رقابت با روس بود ؛ چه ، او از طرف خراسان پيش آمد ، اين هم لازم ديد از طرف بوشهر پيش رود . در هر صورت ، اين هياهوها براى بردن لحاف ملا نصر الدين بود ؛ عاقبت دولت را به واهمه انداختند . از طرفى هم علما نمايان و چاكران دربار به حضور شاه آغاز بدگويى نموده ، حتى قرآنى برده به حضور شاه قسم ياد كردند كه اين مرد خيال جمهوريت در سر دارد . از جانبى ، روس سعى بليغ به كار برد و در پطرسبورغ تمهيدات انيق كردند . بههرحال ، امين الدوله از صدارت استعفا خواسته ، اذن طواف مكهء مكرمه - زاد الله شرفا و تعظيما - تحصيل نموده ، شايد به مصر هم بيايد ؛ اگر ايشان را نديدهاند ، بعد از ورود البته ديدن كنند كه نادرهء زمان است .
خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود
باقى احوالات جديد ، اگر ظهور نمايد ، عرض خواهم نمود . استدعا دارم دو ثوب عباى شامى ، يكى سياه و ديگرى شترى ، مرحمت فرموده ارسال فرماييد ؛ يكى به جهت جناب آقاى پيشنماز است كه وعده كردهام ، ديگرى هم خود خواهم پوشيد . اميدوارم به خلعت سركار عالى مخلع شود ، خدمت جناب يوسف عمو سلام مخصوص دارم . اقل حسن كرمانى .
ابراهيم بيگ گفت اسبها را به كالسكه بستند ، كس فرستاد پى رضا خان مازندرانى آمده سوار شده به گردش رفتند . عصرى تنها مراجعت نموده گفت : « يوسف عمو ! با رضا خان قرار گذاشته برويم به فرنگستان . آن به مارسيل بماند ، من هم به ويانه [ وين ] خواهم رفت . تا يك ماه در آبهاى گرم خواهم ماند و آن هم خواهد آمد كه در آب گرم دو هفته به سر بريم . پس از مراجعت ، او به ايران خواهد رفت . »
بعض مراتب را به من دستور العمل داده كه بروم از والده اذن تحصيل نمايم .
تذكره و ملزومات سفر حاضر شده رفتند . مدت سفر سه ماه طول كشيد تا مراجعت نمودند ، عوض اين كه نافع به صحت او واقع شود برعكس پريشانتر شد . چند بار احوال پرسيدم ، چيزى نگفت . بالأخره معلوم شد كه در جرايد فرنگستان بعض احوالات ناملايم از ايران خوانده ، موافق طبعش نگشته و رضا خان هم نگارشات جرايد را دستآويز نموده به مباحثه اقدام كرده ، اين مراتب سبب رنجش و جدايى دو دوست جديد العهد شد . چند ماهى بر اين منوال گذشت . از طهران كاغذ مشهدى حسن رسيد .