بعد از اين هم بعضى احوالات در خطوط بعد ، از مشهدى حسن رسيد ، چون قابل درج نبود صرفنظر شد ؛ تا سه ماه از اين مقدمه گذشت . روزى حاجيه خانم بنده را خواست رفتم .
فرمود : « يوسف آقا ! الحال تو به ابراهيم و محبوبه به جاى پدرى ، خود مىدانى كه مرحوم حاجى وصيت كرده بود ابراهيم تا سى ساله نشود تأهل اختيار نكند و به من در اين خصوص وصيت كرد و تو خود بهتر مىدانى كه به اين دختر چهقدر مايه گذاشته ، دربارهء او چه زحمتها كشيده و به ابراهيم نامزد كرده بود . اكنون ابراهيم به سى و دو سال رسيده ، اگرچه خودش در اين خيال نيست ، ولى حال اين دختر را بهتر مىدانى كه خواب و خور بر او حرام گشته ، هر وقت ابراهيم را مىبيند چون بيد مىلرزد ، رنگ و رو را مىبازد . ديروز رفتم بالا ديدم قانون دست گرفته حزين حزين مىزند و مىخواند و گريه مىكند . بعض اشعار فارسى و تركى مىخواند . اين دو بيت خاطرم ماند :
ناله دندر نىكمى آوازهء عشقم بلند * ناله تركين قيلمرم نى تك كسلسم بند بند
قيل مدد اى بخت يوخسا كام دل ممكن دگل * بويله كه اول دلربا بىدرد در من دردمند
دلم به حالش سوخت . مىترسم كه محبت را آشكار نمايد . خواهش دارم يا خودت يا ميرزا عباس را بگو به ابراهيم بگويد عجاتا شيرينى بخوريم و عروسى را در بهار مىكنيم . آخر من هم آرزو دارم كه حجلهء عروس پسر ببينم ، عمر من هم تمام شده ، نمىخواهم اين حسرت را به گور برم . از اين گذشته ، دختر هم بزرگ شده با وجود ابراهيم كس ديگر جسارت نمىكند خواستگارى نمايد ، از اول به همه كس گفتهام تا ابراهيم عروسى نكند دختر را به شو نخواهم داد . »
گفتم : « به چشم ! در هنگام فرصت اظهار مطلب خواهم كرد . »
چند روز از اين مقدمه گذشت . احوالات را به ميرزا عباس گفتم . سر در پيش افكنده تا ديرى جواب نداد . پس از تأمل و تفكر گفت : « صبر كن ! در تنهايى مطلب را جابهجا مىكنم . »
امروز پست آمد ، مكتوب مشهدى حسن نمرهء 11 رسيد ، سر مكتوب را گشاده خواندم :