دان كه بدون استحصال اذن و اجازه داخل خلوت آن حضرت شدى كه بدين گونه ثمر دهد . »
جواب او را آنچه به قلم آمد نوشتم و چيزى فرو نگذاشتم . خوب بود كه ساعت و قمه در پيشم بود . آنها را فروخته در اسلامبول آشنا دارم ، از آنجا پول گرفته به يزد خواهم رفت كه بگويم به مكه نرفته به عكه رفته بودم و جمعيت اين الواط بىدين و مذهب را چنان رسوا كرده ناموس اين بىناموسان و گمراهان باديهء ضلالت را به باد نيستى دهم ، كه حظ كنند ، تا منبعد كسى را نتوانند اغوا نمايند .
چون آقا جليل با اين طايفهء رذيل كه اسم مكروه [ بهايى ] به روى خود گذاشته دايما در جنگ و جدال و مباحثه است و از راه شوخى و مزاح آنچه مكنون ضمير ايشان است به خود ايشان برمىگرداند ، اين حكايت را به ايشان گفتم تا در جهان سمر كند ؛ حال بنده را پيش هر كس برده كه حكايت كن .
بارى ، پس از گردش مراجعت به خانه نموده ناهار خورديم . آدم حاجى . . . تبريزى آمد رقعهاى آورد كه نوشته بود : « مهمان خوش صحبت كه عبارت از جناب ميرزا رضا خان مازندرانى باشد از مارسيل آمده و سابق هم آمده بود . يوسف عمو ايشان را ديده ولى شما نديدهايد . موافق سليقهء شما صحبت مىكند . شب را تشريف بياوريد صرف شام نموده صحبت نماييم و گفتوگوهاى ايشان كه مطابق افكار شما و خالى از ملاحت نيست بشنويم . »
شب رفتيم چند نفرى حضور داشتند ، حاجى . . . ابراهيم بيگ را معرفى نمود . پس از تعارف رسمى ، چنانچه رسم اين گونه مجالس است ، از اقسام غيبت ملانماها و بىنظمى مملكت و ظلم حكام و اعمال ناشايستهء آخوندهاى رشوهخوار و غيره در ميان آمد . به عادت معلوم رشتهء صحبت به درازا كشيد . بازار بگو و بشنو رونق گرفت . بالأخره رضا خان گفت : « عزيز من ! همهء اين قبايح كه مىشمريد تقصير خود ملت است كه طالب به دست آوردن حقوق شخصى خود نيستند و مانند شتر خار مىخورند و بار مىبرند . به هر زحمت و مشقت صابر و به هر ظلم و تعدى شاكرند . البته در اين صورت ، هر كس باشد پاى خود را به گردهء آنها گذاشته سوار خواهد شد . در همهء ممالك روى زمين سابق اين وضع بوده است . در همين مصر حاضر ، مگر تاريخ را فراموش نمودهايد كه فراعنه
« أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى »
مىگفتند و بنى اسرائيل را به غلامى خريد و فروش مىكردند و در خدمات شاقه - كه بيرون از حيز اقتدار بشر بود - استخدام مىنمودند ؟ آيا آن وقت در