اجرا بدارند . لكن تو با من همشهرى و همسايه و رفيق هستى و سه حق تو در گردن من است . من راضى نمىشوم كه در پيش من تو را حد زنند . مصلحت اين است كه اول از ارتداد توبه كنى و در ثانى از اين ولايت هم بيرون روى و اگر تا فردا بمانى بلاشك تو را خواهند گرفت و حد خواهند زد . بهتر اينكه من عرادهاى از براى تو بگيرم تا تو را به يافه برد و چند روزى در بيروت توقف كن تا من اشياء تو را بفرستم . اگر نقدينه هم دارى در اينجا بگذار كه در راه از دستت مىگيرند . » و اينها را به رقت هرچه تمامتر مىگفت ، كه گويا چنان بر حال من رحم نموده كه مىخواهد گريه كند . به يك دست هم چشمها را از اشكهاى مصنوعى پاك مىكرد . من صاف و صادق حرفهاى او را باور كرده ، چند مجيدى سفيد و سى و يك ليرهء فرانسوى كه داشتم پيش او گذاشته ، چند مجيديهء سفيد را با سه ليرهء فرانسوى به من داد و بيست و هشت ليرهء فرانسوى با يك جامهدان كه در عدسه به هفت منات گرفته بودم و رخوت خود را از ارخالق و سه توپ قباى ماهوت جديد و پيراهن و زيرجامهء متعدد و سردارى ماهوت نو و عبا و قلمدان و چاىدان و غيره هم را به او سپردم . يك لحاف و عباى كهنه و قدرى قند و چاى و نان برداشته يك عرادهء اسبى كرايه كرده يك ليره درآورده به عرادهچى داده اضافهء پولش را گرفتم . چنانچه به عرادهچى سپرده بود مرا به يافه آورده از آنجا رفتم بيروت پيش آن كس كه گفته بود اشيائت را پيش آن خواهم فرستاد . گفتم :
« من امانتى دارم ، پيش شما خواهد آمد . »
گفت : « خيلى خوب ، هر وقت آمد به شما خبر مىدهم . »
دو هفته از اين مقدمه گذشت خبرى نشد . كاغذ نوشتم جواب نيامد . دوباره نوشتم بىجواب ماند ، سفارشى كردم مفيد نشد . بالأخره به تنگ آمده آنچه به دهنم آمد از فحاشى و سقط گفتن مضايقه نكرده ، نوشته از پست فرستادم .
عاقبت از پست جوابى بدين مضمون رسيد : « بعد از عزيمت تو ارادهء گرفتن مرا نمودند . دكان را بسته خود را به آستانهء مقدسه دخيل انداخته ، سه روز و سه شب التجا و گريه و زارى نموده آرام نگرفتم . بالأخره نسيم رحمت وزيد و از سر جرمم درگذشت . اموال و اشياء تو را محض ارتدادت از من گرفتند و مرا امان دادند .
اموال تو را به مؤمنين و مستحقين قسمت كردند . چهقدر به من بيچاره از براى دوستى شما خسارت وارد گشته ، متهم شدم . همهء اين زيان و تنزيل درجه و رتبه از شما به من وارد آمد . با وجود اين از تو خجلم ، همهء اين تقصيرات را از خودت
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 416
مساهمون: حاجى زين العابدين مراغه اى
ص٤١٦