حاصل كرده باز به سجده افتاده به طور قهقرا از در بيرون شديم . عاكفان حريم ، ما را در اتاق ديگر برده مهربانى زياد و محبت نموده قهوه دادند . به كلى از شك و شبهه خلاص شده ، يك بر صد بر اعتقادم افزود .
بعد از چند روز ، باز پيش همشهرى رفته التماس دعا كردم : « مرا زود زود به جمال مبارك برسان كه لذت زيارت چنان شيرين كام و سرمستم كرده كه تلخى جان كندن هم نتواند آن لذت و حلاوت مذاقم كم نمايد . »
همشهرى گفت : « دربان و حاجب را تعارف و هديه لازم است ، بايد فراخور حال خود چيزى به ايشان تقديم نمايى ! »
گفتم : « به جان منت دارم . »
بالجمله ، رسوم هر دو را ادا نموده ، بار خدمت يافته ، به عادت اولى شرايط احترام حضور را به جاى آورده مراجعت كرديم . يك ماه بدين قرار در هر چند روز يك نوبت با همشهرى رفتيم ، تا اينكه رفتهرفته خود از مقربان درگاه شده از احتياج همراهى رفيق مستغنى گرديدم . هروقت كه مشتاق زيارت بودم بدون راه نماينده خود تنها مىرفتم ، و برمىگشتم . روزى باز شوق زيارت دامن صبر و سكوتم را چاك زد ، تنها عزيمت آستانه بوسى نمودم . ولى از دربان و حاجب كسى را نديدم ، بىتحاشا داخل اتاق شده ، ديدم جمال نامبارك مانند خرس در جوال به پشت افتاده ، پا را بلند كرده بر ديوار نهاده ، يك نفر هم از خاصان و مقربان در پهلويش نشسته مىگويد : « چنان خر نمىشود . » و جمال هم قاهقاه مىخنديد ؛ در حالت لااباليانه و بىادبانه - كه از اجامر و اوباش هم بعيد بود - گرم محبت و صحبت بودند . چون بغتتا نظرشان بر من افتاد ، بناى اوراد خواندن و هوهو كردن نهادند . رفيقش با عجلهء تمام برخاسته و گردن كج كرد و غضبآلود نگاه به سوى من نموده از ترس رنگ و رويم پريد و لرزه بر اندامم افتاد . فورا بيرون شده ، آمدم به دكان همشهرى ، لكن رمزى از آن سرّ كه ديده بودم بروز ندادم .
سه روز از اين واقعه گذشت . روز سيم همشهرى نزد من آمده و گفت : « آيا تو بى من به حضور رفتى ؟ »
گفتم : « آرى . »
گفت : « مگر به گوشت نرسيده
« لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ »
، چرا ترك ادب كردى ؟ و از آن چيز كه تو ديدهاى حضرت دانسته كه در دل تو شك به هم رسيده و واجب گشته به تو حد بزند . مريدان خاص شايد فردا پسفردا حد تو را