تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
گفت : « برادر مرا رها نمىكنى ؟ » گفت : « نه ، مرگ تو بايد تمام را بگويى تا بيگ بشنود ! » گفت : « حالا كه زور است يا على مدد مىگويم . » و سپس چنين آغاز به سخن نمود : « در يزد چند نفر از نانجيبان هستند كه هر روز در جايى اجتماع مىنمايند ؛ بعضى از آن‌ها با من دوست بودند ، آن‌قدر اغوا كردند كه مرا هم در سلك و جمعيت خود آوردند . هر روز از « جمال مبارك » تعريف‌ها و توصيف‌ها بيان مىنمودند و حديث‌ها مىخواندند و افسانه‌ها مىگفتند . عاقبت مرا ، نديده مريد و بلكه عبد عبيد جمال مبارك كردند . به اغواى آن‌ها برادر كوچكى داشتم در دكان گذاشته ، با حجاج به بهانهء عزيمت مكه عازم عكه شدم . با كمال انبساط و شوق تمام و اخلاص مالاكلام ، از طريق عدسه [ ادسا ] به اسلامبول و از اسلامبول به يافه [ يافا ] و از آن‌جا به عكه رسيدم . چند تن از همشهرىها در آن‌جا بودند كه يكى از ايشان همسايهء بنده بود ، در آن‌جا مقيم و دكان خرده‌فروشى داشت . به او برخورده آشنايى دادم . اول مرا نشناخت ، بعد نشانى خانهء خود و او را داده ، اسم و رسم خود و او را كه گفتم شناخت . پس از آشنايى و خصوصيت احوال‌پرسى نموده گفت : « صد هزار شكر اگر دنيا ندارم آخرت دارم . يك بار زيارت جمال مبارك از دنيا و مافيها بهتر است . اين سعادت دنيا و عقبى خيلى كسان متشخص متمول را حاصل نمىشود كه مراست » هر قدر از اين مقولات مىسرود بر شوق و اخلاصم مىافزود ، من هم احوال و كيفيت مجمع يزد را ، من اوله الى آخره ، گفتم . پرسيد : « جمعيت خيريهء ما در آن‌جا به چند نفر منتهى مىشود ؟ » گفتم : « زياده بر صد است ولى بنده به اميد ادراك فيض جمال مبارك زحمت‌ها كشيده و زهر مشقت‌ها چشيده ، تا خود را به آستان فيوضات رسانيده‌ام . مستدعى هستم كه از شهد زيارت مذاقم را شيرين فرمايى ، كه هرچه زودتر بهتر ! چه سفينهء صبر و تواناييم در گرداب بىصبرى شكسته و زورق طاقتم در گل نشسته . » گفت : « اين فيض عظمى و درك اين سعادت كبرى به تعجيل حاصل نمىگردد .
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 413 | حاجى زين العابدين مراغه اى / م . ع . سپانلو