تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
دانايى و سعادت رسانيده و كارهاى وخيم را به اصلاح آورده‌اند . سعى يك جريدهء ناصح و خدمت يك نفر مدير با دانش روزنامه به وطن و اهل وطن خود مؤثر و سودمندتر از وعظ صد نفر واعظ خوش تقرير و بيان در عرشهء منبر و ده سردار مجاهد و صفدر در ميدان حرب است ، و احترام يك نفر جريده‌نگار و مدير با تدبير و خوش تحرير آن در ممالك متمدنه بيش از صد واعظ است و كم‌تر از صدر اعظم آن مملكت نيست . افسوس بل هزاران افسوس ، كه در مملكت ايران هنوز اين‌گونه اشخاص محترم باايمان را به نظر تحقير مىنگرند و آدم شارلاتان و درويش افسانه‌خوان مىانگارند و اين گناه به گردن بعضى از ارباب اوراق پوسيدهء ايران هم هست كه خود را به همان صفات در ميان مردم جلوه‌گر ساخته‌اند ؛ چه فريضهء ذمهء جريده‌نگار آن است كه يك نفر ظالم خطاكار را قدح و ذم نمايد ، تا سوءاخلاق خود را در جرايد ديده شايد متنبه گشته به تزكيهء اخلاق زشت خود پردازد . همين كه برعكس خطاهاى او را تمجيد و به عدالت و حقانيت نسبتش دادند ، خواه مخواه مورث جرئت او شده ، بدبختانه بر خودش نيز مشتبه گشته ، دايم خويشتن را ممدوح مىخواهد و بر ازدياد قبايح خود مىافزايد . البته گناه اين چنين مادح بيش از آن‌گونه ممدوح است . هرگاه اندك نظر به اوراق ايران و اطلاع شود به خوبى حل اين معما خواهد شد . » بارى ، با ابراهيم بيگ به بازار رفته ، از دم دكان آقا جليل گذشتيم ، ما را آواز داد و گفت : « ابراهيم بيگ بفرماييد ! » بعد از تعارفات رسمى و خوش‌آمد ، خندان خندان بيان كرد : « ما شاء الله شما كرامت كرديد ، زيرا كه الان شما را آرزو مىكرديم كه كاش تشريف داشته ، از مصاحبت‌تان استفاضه حاصل مىكرديم ، از صبح تا حال از خنده روده‌بر شديم . » بيگ پرسيد : « چه صحبت بود كه آرزوى مرا داشتيد ؟ » آقا جليل اظهار داشت : « چند نفرى از اشخاص گوشت تلخ هم بودند كه فورا گريختند . اين مهمان محترم از آن‌ها هستند كه از عكه [ عكا ] مىآيند . خوش داشتم حكايت خود را جهت شما هم صحبت نمايد تا شما هم از اين فيض محروم نباشيد . - سپس روى خود را به مهمان تازه رسيدهء خود كرده گفت : - مرگ من احوالات را براى بيگ بيان كن ! » مهمان طفره رفت كه : « از براى رضاى خدا دست از سرم بردار ! » گفت : « جان من ، بدون كم و زياد از اول تا آخر حكايت خود را بگو كه بيگ خيلى طالب شنيدن اين‌گونه حوادث است ! »